نرم افزارهای برگزیده

احیاگر معروف

سرباز کوچک ولایت ،آمرمعروف وناهی منکر

سایت های ویژه کودک ونوجوان

جستجو

بایگانی

نويسندگان

پربحث ترين ها

آخرين نظرات

نرم افزارهای چندرسانه ای

پيوندها

سرداران دفاع مقدس

سایت های آنلاین چندرسانه ای

bayanbox.ir bayanbox.ir bayanbox.ir

تبلیغات سایت

۱۲۲ مطلب با موضوع «زندگی به سبک شهدا» ثبت شده است

۰

«شهادت» در دقیقه پنجاه و پنج

زندگی به سبک شهدا

«شهادت» در دقیقه پنجاه و پنج

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌پرس، ۲۳ بهمن سال ۱۳۶۵ خورشیدی روزی تلخ در تاریخ دفاع مقدس در استان ایلام و ورزش کشور است، زیرا در این روز هواپیما‌های نظامی عراق، جمعیت زیادی که به‌مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، مشغول دیدن بازی فوتبال بین جوانان ایلام و منتخب چوار بودند را با موشک نشانه گرفتند که طی آن ۱۵ ورزشکار در این حادثه شهید شدند. در واقع شهادت ۱۰ فوتبالیست، سه کودک، یک داور و یک تماشاگر حاصل هجوم ناجوانمردانه دژخیمان صدام بود و اتفاقی تلخ در تاریخ ورزشی کشورمان رقم خورد و شاید به جرات بتوان گفت بی‌سابقه‌ترین جنایت جنگی تاریخ ورزش جهان به حساب می‌آید.

کتاب «دقیقه پنجاه و پنج» نوشته «عزت‌الله الوندی» و روایتی روان از فاجعه بمباران زمین فوتبال چوار است که در سال ۱۳۶۵ اتفاق افتاد و طی آن تعدادی از ورزشکاران و مردم ایلام به‌ شهادت رسیدند. متاسفانه از این رویداد تلخ چندان سخنی به میان نیامده است. متن زیر بخشی از متن همین کتاب است که در ادامه می‌خوانید:

در سوت پایان در بهشت

«حمیدرضا بند کفش‌هایش را بست. بلند شد و زانوهایش را تکاند. دور و اطراف زمین پر از تماشاگر بود. آمده بودند بازی را ببیند. با اینکه تنها سی کیلومتر تا خط مقدم جبهه غربی فاصله بود و همه جای چوار و اطرافش در تیررس خمپاره‌اندازها و توپخانه بود، با وجود این، آمدن تعداد زیادی برای دیدن مسابقه، امیدبخش بود.

حمیدرضا مطمئن بود امروز با تمام توانش در زمین می‌دود. دوست داشت تیم خیبر چوار در نیمه جنوبی زمین بازی کند. این طرف را بیشتر دوست داشت. به اطرافش نگاه کرد. همه داشتند آماده می‌شدند. مجتبی ناصری دستکش‌ها را در دستش محکم می‌کرد. سید محمد زارعی با برادرش سیداحمد حرف می‌زد. یونس تلوکی ایستاد کنار مجتبی و دست در گردن او انداخت وگفت: می‌بریم. مطمئنم که ما امروز پیروزیم. با هر نتیجه‌ای. به سید محمد چشمکی زد و گفت: عشق است علی پروین. سید محمد لبخندی زد و برایش دست تکان داد. یونس توپ فوتبال را برداشت وشروع کرد به روپایی زدن. یونس را دوست داشت. رفت کنارش ایستاد وگفت: هنوز یه روز ازت جلوترم.

شهادت در دقیقه پنجاه و پنج

یونس خندید: شما سرور مایی داداش حمید. یه روز سهله، حتی اگه یه دقیقه هم زودتر به دنیا آمده بودی ما چاکرت بودیم.

حمیدرضا گفت: آره دیگه، مخ ریاضیات بایدم حسابش دقیقه‌ای باشه. ما به روز فکر می‌کنیم تو به دقیقه.

مراد، امجد، خلیل، سجاد و محمدجواد بچه‌های کم سن وسالی بودند که در کنار زمین به گرم کردن بازیکنان نگاه می‌کردند. مجتبی ناصری نگاهی به آنها کرد و گفت: بچه‌ها مگه درس ومشق ندارید که اومدید اینجا؟

لحن شوخش را بچه‌ها فهمیدند. امجد گفت: عمو گل نخوریا. آبروی چوارو حفظ کن.

مجتبی دستش را به نشانه سلام نظامی عمود بر شقیقه‌اش گذاشت و گفت: چشم قربان.

مراد به علی عباسی گفت: عمو علی مث تانک جلوشون وایسا. فکر نکن کسی بتونه ازت رد شه.

علی لبخند زد.

خلیل داد زد: عمو یونس یه حرکت تکنیکی بیا!

یونس توپ را با دست گرفت و بوسه‌ای بر آن زد و شوتش کرد به آسمان. خلیل، محمدجواد، امجد، مراد، سجاد و حمیدرضا با چشم توپ را تعقیب کردند. حمیدرضا یادش افتاد یکی از بچه محل‌ها با یک پا چنان به توپ ضربه می‌زند که ارتفاع توپ تا جایی می‌رسد که نقطه‌ای ریز می‌شود. جمشید یک پایش را از دست داده بود و به کمک دو عصای زیر بغلش کارهای شگفت‌انگیز انجام می‌داد. یکی از آنها همین شوت توپ در یک مسیر مستقیم به سمت آسمان بود. جمشید استاد روپایی زدن هم بود. حمیدرضا دستی به شانه یونس زد و گفت: ما همراه و همفکریم. پس فرار به سمت پیروزی.

اینجا جای کری خواندن بود. با خودش گفت کاش غلامرضا بود و با او کری می‌خواندیم و کل‌کل میکردیم. سال پیش را به خاطر آورد که در مسابقات آموزشگاه با هم‌تیمی‌های برادرش روبه‌رو شده بود. تیم حمیدرضا و همسالانش تیم خیلی خوبی نبود. حتی می‌شد گفت تیم ضعیفی‌ است. وقتی روبه‌روی هم ایستادند، غلامرضا گفت: یه نگاهی به تیم روبه‌روت بنداز. همه حرفه‌ای‌ها آمدند. بهترین بازیکنای استان اینجا جمع شدن. یکیش داداش شما. همیشه یه پای فینال ماییم. اصلاً جایی اسم تیم امیرکبیر هست؟

حمیدرضا گفت: جوجه رو آخر پاییز می‌شمارند.

هردو تیم به مرحله نیمه نهایی رسیده بوند. تیم برادر بزرگتر آخر آن بازی پیروز میدان شد و به فینال رسید. غلامرضا شوکه بود. فکر نمی‌کرد برادرش و دوست صمیمی او محمد کمالوند اینقدر خوب بازی کنند.

حمیدرضا نگاهی به زمین انداخت. محمد کمالوند هم بود. محمد یک سال از حمیدرضا کوچکتر بود. حمیدرضا به او می‌گفت بچه خرمشهر. چون محمد در خرمشهر به دنیا آمده بود. روحاله برادرش در منطقه عملیاتی اروند رود شهید شده بود. تکنیکش بالا بود. جسور و سریع. خودش می‌گفت سرعتش به خاطر ورزیدگی‌اش در ورزش باستانیست؛ وقتی چرخ می‌زند و تکنیکش به خاطر حرکات پا در زورخانه است. با این‌حال عشقش فوتبال بود. او و حمیدرضا تیم آموزشگاهی امیرکبیر را تا قهرمانی پیش برده بودند. حالا قرار بود در کنار هم در تیم بازی کنند. تیم منتخب جوانان ایلام. تیم استقلال ایلام هم که مؤسس آن برادر بزگتر حمیدرضا با این دو بازیکن شناخته شده بود.

خانواده محمد برای در امان بودن از بمباران‌های پیاپی ایلام در منطقه دالاب نزدیک چوار، چادر زده بودند. حمیدرضا چند روز پیش که قرار شد دو تیم خیبر چوار و منتخب جوانان ایلام با هم بازی کنند، هر روز سر تمرینات حاضر می‌شد. اما محمد نمی‌آمد. انگار فرصتی برای شرکت در تمرینات آمادگی پیدا نمی‌کرد. آن روز اما آمده بود. مشت راستش را چند بار به سینه‌اش زد و گفت: ما پیروزیم.

حمیدرضا روی شانه‌اش زد وگفت: با هم تا قله‌های بلند پیروزی.

این شعار همیشگی‌شان بود. جای محمدرضا بود. محمدرضا اولین مربی حمیدرضا بود و محمدباقر برادر و هم بازی بزرگترش. سه سال پیش که محمدباقر به سربازی رفت، حمیدرضا در پست او بازی می‌کرد. وقتی یک شوت سنگین به سمت دروازه حریف زده بود، یکی دوتا از دوستان محمدرضا گفته بودند، مگه برادرت نرفته سربازی؟ اینجا چه کار می‌کنه؟

محمدرضا خندیده بود: این حمیدرضاست اون یکی برادرم. حالا محمدباقر مربی تیم منتخب جوانان ایلام بود. اما انگار نیامده بود. حمیدرضا تنها آقای گهرسودی را دید. برادرش غایب بزرگ زمین بود.

محمدباقر و آقای گهرسودی دو سه روز پیشتر با آقای هزاوه درباره بازی امروز حرف زده بودند. تصمیم‌شان برای یک بازی دوستانه به میزبانی جوانان خیبر چوار بود. حالا همه جمع شده بودند تا این مسابقه انجام شود.

مصطفی نعمتی خودش را گرم می‌کرد. حمیدرضا برایش دستی تکان داد. مصطفی آمد به سمت او و باهاش دست داد. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: چه خوبه که محمد اومده. امروز حتماً گل میزنه.

حمیدرضا گفت: آره. خوشحالم.

مصطفی گفت: پای مینی‌بوس دیدمش. گفتم چرا سر تمرین نمیای؟ گفت که از بیکاری داره به راننده مینی‌بوس کمک می‌کنه. گفتم: بیا بازی.

گفت: بچه‌ها بهم گفتند که امروز مسابقه‌ است. منم میام. ببینیم چی میشه.

حمیدرضا خنده‌اش گرفت: دیروز بعد از تمرین وقتی غرش هواپیماهای عراقی آسمان را دربرگرفت، او و چندتا از بچه‌ها دویدند و زیر پل بهمن‌آباد پناه گرفتند. مصطفی داد زد: حمیدرضا بیا پایین.

حمیدرضا خندید: نگران نباش. با ما کاری ندارند.

مرگ خیلی نزدیک بود و به همین دلیل دیگر ترسناک نبود.

مجتبی رضا زاده و رحمت محمودی، پشت سر مصطفی داشتند خودشان را گرم می‌کردند. رحمت در پست دفاع راست بازی می‌کرد و مجتبی هم کنارش بود. پسرعموی مجتبی هم بود: سرحد او هم لباس آبی پوشیده بود. مثل بقیه‌ی بچه‌های ایلام. حمید رضا خوشحال شد. چون از دور چهره جهانگیر کاوه را دید که در گوشه‌ای از زمین داشت خودش را گرم می‌کرد. او نیز در تیم آموزشگاه امیرکبیر هم‌بازی‌اش بود. در بازی فینال خیلی خوب بازی کرد. مطمئن بود امروز هم خیلی خوب بازی می‌کند. خانواده جهانگیر هم در اطراف چوار چادر زده بودن. در منطقه بانقلان. جهانگیر و حجت جمشیدی و رضا آزادی برای حضور در تیم ملی آموزشگاهی دعوت شده بودند. وقتی جهانگیر این خبر را به حمیدرضا می‌داد، چشم‌هایش از هیجان برق می‌زد. گفت که قرار است در اردوی تیم ملی شرکت کند. با دستش یک هواپیما درست کرد و صدایش را درآورد: بعدش میریم امارات و بعد برزیل. فکرشو بکن می‌ریم پیش پله و زیکو.
حمیدرضا گفته بود: خوشحالم. ایشالا که بری و برای ما هم سوغاتی بیاری.

حالا داشت خودش را گرم می‌کرد و روی خط طولی زمین با حرکت پروانه شلنگ می‌انداخت.

علی نجات کرمی و برادرش تازه رسیده بودند سر زمین. هر دو نفس نفس می‌زدند. ترسیده بودند دیر برسند. حمیدرضا گفت: جواد پات چطوره.

عبدالجواد خندید. دیروز سر تمرین شست پام رفت تو چشمم از هول. علی نجات خندید: حرف ننه رو گوش نکردی که هی می‌گفت مواظب باش شست پات نره تو چشت...

عبدالجواد گفت: دیروز خیلی بد تاول زده بود.

حمیدرضا گفت: تو که دیدی بارون میاد و ممکنه تو سالن بازی کنیم خُب کفش مناسب سالن می‌آوردی.

عبدالجواد گفت: فکر می کردم اجازه میدن با کفش استوک بازی کنم اما آقای شمس‌الهی نداد و مجبور شدم پابرهنه برم تو زمین. البته حق داشت خودم آسیب می‌دیدم.

علی نجات گفت: نه اینکه الان سر و مر و گنده‌ای بدون هیچ مشکلی.

عبدالجواد گفت: خوب می‌شم. من به پا برهنه بازی کردن عادت دارم.

حمیدرضا به کفش‌های عبدالجواد نگاه کرد وگفت: خوبه که امروز کفش مناسب پوشیدی.

حمیدرضا با چشم دنبال آقای گهرسودی گشت. در میانه زمین با آقای هزاوه، داشتند صحبت می‌کردند. آقای گهرسودی به ساعتش نگاه کرد و گفت‌وگویش را با آقای هزاوه ادامه داد. بعد انگار بخواهد دنبال کسی بگردد، اطرافش را با چشم جست‌وجو کرد. نگاهش به حمیدرضا که تلاقی کرد، درنگ کرد و با اشاره از او خواست نزدیک شود. حمیدرضا دوید به سمت مربی. با هر دو مربی دست داد. آقای گهرسودی گفت: حمید جان. آقای بزرگی که قرار بوده داور زمین باشه، نیومده. من و آقای هزاوه تصمیم گرفته‌ایم شما داور مسابقه باشی. برو لباستو عوض کن.

حمیدرضا اول کمی تعجب کرد و بعد راه افتاد به سمت کناره زمین. لباس‌های داوری را از مشتاق ناصری گرفت و آنها را پوشید. بعد دوید به سمت میانه زمین. آقای هزاوه سوتی به او داد و گفت: موفق باشی.

حمیدرضا دوست داشت در میان زمین بازی کند و گل بزند. اما اعتماد هر دو مربی به او برایش ارزش بیشتری داشت. پیدا بود که مربیان می‌خواهند زود بازی آغاز بشود. اعضای تیم با اشاره دست هر دو مربی، کنار هم جمع شدند. شمارش معکوس برای آغاز بازی شروع شده بود. چند دقیقه بعد که عکس‌های یادگاری گرفته شد، مربیان و ذخیره‌های تیم رفتند کنار زمین و بازیکنان اصلی سر جاهای خود آماده بازی شدند. داور برای تعیین سمت زمین بین کاپیتان‌ها قرعه انداخت. قسمت شمالی زمین افتاد به جوانان ایلام و جنوب نصیب چواری‌ها شد.

شهادت در دقیقه پنجاه و پنج

سوت داور به صدا درآمد و بازیکنان چوار بازی را آغاز کردند. حمیدرضا در میان تشویق طرفداران هر دو تیم و هم‌چنان که همپای بازیکنان می‌دوید.

حمیدرضا سوت زد و اعلام خطا کرد روی دروازه تیم منتخب جوانان ایلام. توپ را عزت‌اله باپیری به سمت دروازه حریف شوت کرد. ابراهیم آهیده که می‌خورد 15-16 ساله باشد داور خط نگهدار بود. پرچم زد و جلوی دروازه را نشان داد. بازی خیلی خوب شروع شده بود. بازیکنان هر دو تیم خوب می‌دویدند. صدای مربیان و بازیکنان با صدای تماشاگران درهم آمیخته بود.

حمیدرضا هرجا توپ را می‌دید تعقیبش می‌کرد و شش دانگ حواسش به بازی بود. توپ زیر پای حسین هزاوه بود. یکی یکی بازیکنان را دریبل می‌زد و جلو می‌رفت. عبدالجواد کرمی جلویش ایستاد. او را هم دریبل زد. عبدالجواد از پشت دستش را گرفت و تاباند. حسین، سکندری خورد و روی زمین افتاد. حمیدرضا در سوتش دمید. حسین هزاوه بلند شد و به عبدالجواد لبخند زد.

شوت‌زن تیم چوار پشت توپ ایستاد. دورخیز کرد و توپ را از میانه زمین برای سیدمحمد زارعی به عقب فرستاد. سید محمد توپ را به امیدعلی خداویس داد او هم پاس داد به حسین فاضلی. مصطفی با تکل توپ را از نعمتی ربود. پاس داد به جهانگیر کاوه. جهانگیر پاس داد به هم تیمی‌اش و او توپ را فرستاد برای محمد کمالوند. کمالوند با شوتی غافگیر کننده دروازه تیم چوار را باز کرد ودوید به سمت هم‌تیمی‌هایش. او را در آغوش کشیدند و تشویقش کردند. حمیدرضا وسط زمین را نشان داد و سوت زد. رمضان بزرگی که قرار بود داور بازی باشد، آمده بود کنار زمین بازی را زیر نظر داشت. حمیدرضا خواست به سمت او برود و سوت را به او بسپارد. اما یادش آمد که این کار خلاف قوانین داوریست. بازی بعد از گل اول ادامه پیدا کرد و تا آخر نیمه اول یک گل دیگر هم به دنبال داشت. گل دوم را جعفر نورمحمدی به ثمر رساند. حمیدرضا ساعتش را نگاه کرد. 45 دقیقه وقت اول مسابقه تمام شده بود و حالا بعد از یک استراحت 15 دقیقه‌ای باید نیمه دوم آغاز می‌شد.

حسین هزاوه بازیکنان را دور خودش جمع کرده بود. صدایش در گوش حمیدرضا رضایتی داور مسابقه پیچید که می‌گفت: بچه‌ها فکر کنید وسط میدون جنگید و دارید با دشمن می‌جنگید. همه تلاشتونو بذارید روی بازی. فرض کنید در خط مقدم جبهه هستید. با شجاعت و شهامت بجنگید. دست علی همراهتون.
حمیدرضا سوت زد و وسط زمین را نگاه کرد.

چه لذتی داشت بازی کردن و داوری و دویدن با تمام توان. درست مثل جنگیدن در خط مقدم جبهه بود.

سوت ادامه بازی را زد. یک دقیقه بعد صدای غرش هواپیما به گوش رسید. اما بازی ادامه داشت. خط نگهدار نقطه کرنر را نشان داد. بازیکنان تیم منتخب ایلام به سمت دروازه تیم روبه‌رو هجوم بردند. دروازه‌بان کاملاً آماده بود. دفاع سنگر گرفته بود. مهاجمان هم چهار چشمی دروازه و زننده ضربه کرنر را نگاه می‌کردند. سوت به صدا درآمد. اما انگار سوت شروع بازی، سوت شروع یک حمله خونین بود. صدای مهیب انفجار چند راکت به گوش رسید. حمیدرضا دیگر چیزی نمی‌شنید. هیچ...حتی صدای سوت خودش را...»

۰

خاطره‌ای از سرلشکر بابایی/ چرا «عباس» لباس بسیجی می‌پوشید؟

زندگی به سبک شهدا

سایت شهدای نیاک مرجع خبری وطراح نرم افزارهای مذهبی

خاطره‌ای از سرلشکر بابایی/ چرا «عباس» لباس بسیجی می‌پوشید؟

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌پرس، کتاب «من و عباس بابایی» یکی از آثار منتشر شده انتشارات یازهرا (س) به اهتمام علی اکبری مزدآبادی است که شامل روایت‌ها و خاطرات «حسن دوشن» یکی از کارکنان نیروی هوایی ارتش و دوست و هم‌رزم خلبان شهید سرلشکر «عباس بابایی» از دوران دفاع مقدس است.

در ادامه برشی از کتاب «من و عباس بابایی» را می‌خوانید:

عباس از یک مقطعی شروع کرد به لباس بسیجی پوشیدن؛ آن هم از نوع بی‌قواره‌اش. یک‌بار از او پرسیدم: «عباس! تو برای چی این لباس بسیجی‌ها رو می‌پوشی؟» جواب داد: «به خاطر این‌که از خدا دور نشم. اگه من بخوام به وضع ظاهریم برسم، از خدا دور می‌شم. نفسمو می‌خوام تو خودم بکشم.»

فقط لباسش نبود. پوتین‌هایش را واکس نمی‌زد، پوتین‌ها خاکی و درب و داغان بود. سبیل‌هایش را می‌زد. سرش همیشه تراشیده بود. خیلی‌ها دوست داشتند سر عباس را ماشین کنند. افتخاری بود؛ اما عباس به درجه‌دار نمی‌گفت بیا سر من را بزن؛ می‌رفت آسایشگاه سربازها، بدترین سربازی که سر اصلاح می‌کرد یا سربازهایی که تازه از دهات آمده و سلمانی یاد گرفته بودند، به آن‌ها می‌گفت: «بیا اتاق من، سر منو بزن.» که مبادا یک خرده خوشگل بشود.

می‌گفت: «وقتی برای جلو آینه وایسی، هی موهاتو این‌جوری، اون‌جوری کنی، از خدا دور می‌شی. نفستو خودت بکش. یه چیزی رو می‌خوای بخوری، خیلی لذت داره برات، نخور، بده به یکی دیگه. این جوری نفس خودتو بکش.» به من می‌گفت: «ده بار من تو رو امتحانت کردم. بهترین چیزایی که خودت می‌تونستی بخوری به من دادی. در صورتی که طرفای دیگه، همه اول خودشون می‌خورن.» این را راست می‌گفت.

میوه‌ی خوب می‌دیدم، می‌دادم به او، می‌گفتم: «رفیقمه، بذار بهتر از من بخوره.» برای مثال، پرتقال تامسونی که مادرم از شمال برایم می‌فرستاد، از آن پرتغال تو سرخ‌های خوشمزه، پوست می‌کندم، می‌دادم به عباس. قبل از انقلاب، زمانی که خانه‎‌ی ما بود، شب‌ها همیشه میوه بالای سرش بود؛ که اگر از خواب پرید، یک تکه میوه در دهانش بگذارد.

برای میوه هم فلسفه داشت. یک‌بار که داشتم با حرص میوه را گاز می‌زدم و می‌خوردم، بهم گفت: «هیچ می‌دانی این میوه از تو شکایت می‌کند؟» گفتم: «برای چی شکایت کنه؟ دارم میوه می‌خورم دیگه!» گفت: «اولا چرا مودب نَشِستی داری میوه می‌خوری؟ دوماً چرا با این ولع می‌خوری؟ می‌دانی خدا این میوه را انقد انقد بزرگ کرده است تا برسد انقدی بشود؟ همچین گاز می‌زنی این‌جوری می‌خوری؟! باید با احترام بخوری که این فردا از تو پیش خدا شکایت نکند.

میوه رو برمی‌دارن همین جوری پوستش می‌کنن، می‌ندازن! بابا، خداوند این میوه را برای من و تو آفریده. این میوه فردا از من و تو پیش خدا گله‌گی می‌کند.»

هر وقت من پرتغال پوست می‌کندم، بهش می‌دادم، اول بسم الله می‌گفت، بعد قاچ می‌کرد، یک الله اکبر می‌گفت، می‌گذاشت دهانش، آرام آرام می‌خورد. آدم متحیر می‌ماند. پرتغال را هم کامل نمی‌خورد. نصفش را حتما باید به من می‌داد. می‌رفتیم میوه می‌خریدیم، میوه‌های خراب را سوا می‌کرد. بهش می‌گفتم: «بابا عباس! تو داری پول سالمو می‌دی، چرا میوه‌های خراب‌ها رو برمی‌داری؟» می‌گفت: «برادر! این میوه‌ها فردا جلو خدا صحبت می‌کنن. می‌گن این اومد میوه خرید، من که خراب بودم نخرید.»

می‌گفتم: «تو پول میوه‌ی سالم داری می‌دی؟» توجیهی نمی‌کرد و کار خودش را انجام می‌داد. می‌رفتیم خانه‌اش، قسمت خراب میوه‌ها را جدا می‌کرد، سالمش را می‌گذاشت جلوی ما و می‌گفت: «بخور دیگه، کوفته بخوری! سالم است دیگه!» امکان نداشت وقتی چای می‌خورد، در نعلبکی فوت بکند. می‌گفت: «فوت مکروه است.» تمام کارهایی که خدا دستور داده را دانه به دانه انجام می‌داد.

۰

روای کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» از آب حیات سیراب شد

کتابخانه اسلامی زندگی به سبک شهدا معروف نیوز

روای کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» از آب حیات سیراب شد

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس: «دفاع مقدس گنجینه است» این کلام برگرفته از یک شناخت عمیق و دقیق از دوران طلایی دفاع مقدس است، دورانی که برخی از ظرفیت‌های آن چونان قله کوه یخی از دل دریای پر حادثه تاریخ و دوران بیرون زده و هر از گاهی یکی از این قله‌ها از بلندای خود در آسمان عزت و شرف، دیدگان را به سمت خود معطوف می‌دارد.

این‌بار هم یکی از این قله‌ها چشم‌ها را خیره کرد تا سندی باشد بر گنج پرقیمتی که هنوز ما را به کنه آن راه نیافته استریال و آن قله، «میرزامحمد سلگی» فرمانده گردان ۱۵۶ حضرت ابوالفضل (ع) نهاوند و مسئول ستاد لشکر ۳۲ انصارالحسین (ع) در عملیات مرصاد بود که در عملیات «والفجر ۵» مجروح شد و به علت عوارض ناشی از استنشاق گاز‌های شیمیایی دوران دفاع مقدس و جراحات جانبازی چند روزی در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان بهشتی همدان بستری بود که صبح امروز (پنجشنبه) به یاران شهیدش پیوست.

سردار سلگی متولد نخستین روز فروردین سال ۱۳۳۵ از روستای هادی‌آباد در فاصله ۲۵ کیلومتری شهرستان نهاوند و سومین فرزند خانواده شیخ «علی‌محمد سلگی» بود که از ۲۲ سالگی در جبهه‌های غرب و جنوب حضور یافت و در این مدت پنح بار مجروح شد که در آخرین مجروحیت هر دو پای خود را از دست داد و از ناحیه پهلو و دست چپ نیز آسیب دید.

شهید سلگی

کتاب آب هرگز نمی‌میرد نوشته «حمید حسام» به روایت خاطرات این فرمانده‌ دلیر و بی‌باک است که از ابتدا در دفاع مقدس حضور فعال داشت به‌طوریکه از ابتدای سال ۶۲ فرمانده گردان ۱۵۲ حضرت ابوالفضل (ع) در لشکر ۳۲ انصارالحسین (ع) بود که در این گردان تا بعد از عملیات «کربلای ۵» در سال ۶۵، حضور داشت و به تعبیر سردار شهید «حسین همدانی» نقش او در عملیات «مرصاد» مغفول ماند.

راوی داستان، در دست‌نوشته‌ای که در ابتدای کتاب، خودنمایی می‌کند، چنین نوشته است: «از روزی که در شش سالگی روضه‌ی مشک و سقا را از پدرم شنیدم تا زمانی که دستم به داس و خوشه‌های گندم گره خورد، رد این بوی خوش را گرفتم تا به زیر علم عباس (علیه‌السلام) رسیدم. اتفاقی نبود. در دفتر تقدیر الهی همه‌چیز حساب و کتاب داشت که با شروع جنگ تحمیلی و تأسیس یگان رزمی استان همدان  ـ انصارالحسن (علیه‌السلام) ـ به نوکری گردان حضرت ابالفضل (علیه‌السلام) منصوب شدم و تشنه آب، آب حیاتی که هنوز از مشک ابالفضل (علیه‌السلام) می‌ریخت و به تاریخ آبرو می‌داد.» این کتاب در سال ۱۳۹۴ جایزه نخست جشنواره جلال آل احمد را کسب کرد و تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز زینت‌بخش آن شد.

متن تقریظ معظم‌له بر کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» به شرح زیر است:

«بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

سلام بر یاران حسین (علیه‌السّلام) و سلام بر لشگر انصارالحسین همدان؛ و سلام بر شهیدان، دلاوران، فدائیان، شیران روز و عابدان شب؛ و سلام بر شهید زنده میرزا محمد سُلگی و بر همسر باایمان و صبور او؛ و سلام بر حمید حسام که دردانه‌هایی، چون سُلگی و خوش‌لفظ را به ما شناساند. ساعت‌های خوش و باصفائی را با این کتاب گذراندم و بار‌ها با دریغ و حسرت گفتم:

درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون من هم
لبی‌تر کرده زان صهبای جام پرفسون من هم

هزاران کام در راه است و دل مشتاق و من حیران
که ره، چون می‌توانم یافتن سوی درون من هم

از جنگ یک تصویر باشکوه، لیکن دوری در جلو چشم همه بود. باشکوه بود. باعظمت بود. اما مثل تابلویی که در بالا گذاشته باشند و آدم از دور بخواهد به آن نگاه بکند، این کتاب‌ها آمده‌اند ریزه‌کاری این تابلو را کشانده‌اند جلو و حالا انسان می‌تواند آن را از نزدیک ببیند.»

ابراز احساسات رهبر معظم انقلاب اسلامی درباره سردار سلگی

سردار سلگی به یاران شهیدش پیوست تا با فراموشی تلخی‌های جنگ تحمیلی با همان عشقی پیوند بخورد که آن را عامل پیروزی رزمندگان اسلام می‌دانست: «جنگ برای من یادآور آوارگی بود و نگاه‌های نگران پدر و مادر و زندگی در روستا‌های اطراف. جنگ برایم به معنی صدای آژیر خطر بود و پناه گرفتن در سنگر‌های تاریک و سرد…

جنگ از دست دادن بهترین یاران و دوستانم بود برای حفظ ارزش‌های والای انقلاب و اسلام، جنگ ما را لایق خود کرده بود و همه چیز ما بوی صفا می‌داد و عشق و ایثار. جنگ نقطه اوج خدایی بودن بود، نهایت فداکاری و عشق و ایثار. حکایت جنگ، حکایت دلدادگی و عاشقی است.

آنچه در جنگ دیدم و حاصل شد، کار عشق است و بس، جنگ جاودانه می‌ماند، چون برگرفته از مکتب علوی و قیام سرخ حسینی و احیاکننده قرآن و اسلام و مردانگی و انسانیت بود.»

اولین گلوله‌ای که به سمت ایران شلیک شد عذابم می‌دهد

به گفته آن شهید خاطره‌ای تلخ که عذابش می‌دهد، خاطره شلیک اولین گلوله‌ای است که به سمت ایران شلیک شد و اولین انفجاری است که خانه و خانواده‌ای را متلاشی کرد.

جنگ را دوست نداشت، ولی وقتی پای ارزش‌ها و انقلاب و اسلام و ناموس در وسط باشد، نگاهش تغییر می‌کند. در همان روز‌های سخت کسانی بودند که از جان گذشتند تا من و تو و همه بچه‌های سرزمینمان به آرامش برسیم، کسانی که جان را خالصانه تقدیم پیشگاه حق کردند تا فردای من و تو را بسازند.

از انگیزه و علت حضورش در جبهه که جویا شده بودند، گفته بود: «مثل دیگر رزمندگان، جبهه رفتن را برای خودم یک وظیفه می‌دانستم، دفاع از انقلاب و کشور و جهاد به فرمان امام برای حفظ انقلاب اسلامی وظیفه ما بود، ۲۲ ساله بودم که به جبهه رفتم و در جبهه غرب و جنوب حضور داشتم».

شهادت واقعا هنر مردان خداست و لیاقت می‌خواهد

وقتی از حضور در عملیات‌های مختلف و چگونگی جانبازی اش پرسیدند، آهی کشید و گفت: «شهادت واقعا هنر مردان خداست و لیاقت می‌خواهد، در عملیات‌های مختلفی شرکت داشتم و پنج بار مجروح شدم که در آخرین مجروحیتم هر دو پای خود را از دست دادم، البته از ناحیه پهلو و دست چپ هم مجروح شدم».

باورش سخت است دوپا نداشته باشی از چند ناحیه دیگر مجروح شده باشی، بعد از این اتفاقات باز هم به جبهه بروی؛ اما سردار شهید در این‌باره اینطور گفته بود که: «جبهه همه چیز ما بود، در عملیات مرصاد، به عنوان رئیس ستاد لشکر انصارالحسین (ع)، حضور داشتم و با وجود مجروحیت ۷۰ درصد و نقص عضو، در فعالیت‌های اجتماعی، به یاری خداوند، نه اینکه هیچ مشکلی نداشتهام، بلکه بهتر از گذشته در مسئولیت‌های مختلفی، انجام وظیفه کرده و در خدمت به مردم عزیز، از هیچ تلاشی فروگذار نکرده‌ام».

مگر یادمان رفته در کربلا چه گذشت ما سرباز همان امامیم

می‌گفت: «عاملی که باعث شد از جانم بگذرم، خدمت به انقلاب اسلامی و دفاع از کشور و مردم قدرشناس و دوست‌داشتنی کشورم بود، همین مردم از همه چیزشان برای اسلام و امام و انقلاب گذشتند. یادمان نرفته امام و سالار ما امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) است و مگر یادمان رفته در کربلا چه گذشت ما سرباز همان امام و همان عصر عاشورای ۶۱ هجری هستیم».

وی در پاسخ به این سئوال که چگونه وارد سپاه شدید و در حال حاضر مشغول به چه فعالیتی هستید؟ گفت: در اوایل جنگ که به جبهه رفتم بعد از آموزش‌های مقدماتی به استخدام رسمی سپاه درآمدم و توانستم با جدیت و تلاش، بعنوان فرمانده گروهان و بعد گردان و سپس، مسئول محور عملیاتی لشگر انصارالحسین در آیم و آخرین مسئولیتم در جبهه، رئیس لشکر انصار الحسین بودم. مدیر داخلی سپاه قبل از جنگ، فرمانده گردان سپاه انصارالحسین تا سال ۶۵ و بعد از جانبازی مسئول محور لشگر انصارالحسین و مسئول ستاد لشگر انصار الحسین.

وی با بیان اینکه با اتمام جنگ در عرصه سازندگی و آبادانی کشور خدمت کردم و هفت سال فرماندهی سپاه نهاوند را بر عهده داشتم، گفت: همزمان معاون عملیات سپاه نیز بودم و ۱۲ سال مسئولیت بنیاد شهید نهاوند به بنده سپرده شد و دو سال نیز بعنوان رئیس اداره اوقاف به مردم خدمت کردم و در حال حاضر مشاور استاندار همدان و مسئول هماهنگی امور ایثارگران استان همدان هستم.

همه ثانیه‌های عمرم به یاد شهدا می‌گذرد

اسم دوستان شهیدش که به میان می‌آمد، صدایش لرزان می‌شد. می‌گفت: «همه ثانیه‌های عمرم به یاد شهدا می‌گذرد. شهید عزیز سردار امیدی، سردار ابروزن، سردار حاج حسین کیانی، سردار حاج علی مراد، سردار وحید، سردار محجوب، شهید بابایی، شهید عالی‌مقام سهرابی و شهید سرفراز و معلم واقعی، حاج محمد طالبیان و خیلی از شهدای عزیز و بزرگواری که اسامی آن‌ها به صد‌ها تن می‌رسد. در جبهه شاهد شهادت دوستان و همرزمان عزیزم بوده‌ام و شهید حاج حسین کیانی، شهید ابروزن، شهید حاج علیمراد و شهید ایرج ظفری در مقابل چشمانم به خیل شهدا پیوستند. در آن لحظات دلم می‌خواست من نیز مانند آن‌ها شهید شوم به طوری که در اواخر جنگ دیگر داغ دوری آن‌ها برایم غیر قابل تحمل شده بود و هر لحظه از خدا می‌خواستم که خدایا، عنایتی کن! دیگر طاقت دوری دوستان عزیز و شهیدم را ندارم که این دعا به لطف خدا در حد جانبازی مستجاب شد و ما ماندیم و درد فراغ و دوری از آن عزیزان.

در دوران حضور در جبهه، بیشتر انتظار شهادت داشتم، ولی امکان اینکه مجروح یا اسیر شوم بیشتر می‌رفت، اما من اعتقادم این بود که باید تا آخرین نفس جنگید. حتی اگر جانباز شوم و حتی اگر در اسارت باشم. اما به بزرگی خداوند قسم، که هر ثانیه از عمرم را به یاد آن دوران و آن انسان‌ها هستم و هر ثانیه، دلم برای پاکی و صداقت جبهه و جنگ، تنگ می‌شود».

اما این همه زحمت کشیدن برای کشور و جانبازی کرد برای مردم، مانند آفتابی بود که بی منت بر همه می‌تابید و انتظاری از کسی نداشت، اما از جفاکاری برخی به انقلاب و میهن دلگیر بود. می‌گفت: «از مردم انتظاری ندارم، چون ما برای اینکه کسی به ما توجه کند به جبهه نرفتیم بلکه برای رضای خدا رفتیم. اما بعضی از افراد مسئول، برای جانبازان و پاسداران خیلی ارزش قائل نیستند، چون ما را تندرو تلقی می‌کنند، اما نمی‌دانند که ما هیچ تغییری نکرده‌ایم و همان آدم‌های زمان جنگ و همرزمان شهیدان هستیم. ما بدون رودربایستی و با در نظر گرفتن حق، نقاط ضعف آن‌ها را گوشزد می‌کنیم و به همین خاطر است بعضی از آن‌ها از ما بدشان می‌آید!

جانبازان گوشه‌گیر نیستند، مگر بعضی که مشکل درمانی دارند یا جانباز اعصاب و روان هستند که گوشه‌گیری آن‌ها بر اثر مجروحیت است.»

جوانان به آرمان‌های شهدا و انقلاب وفادارند

می‌گفت: «مردم آگاه و ولایت‌مدار، بخصوص جوانان، به آرمان‌های شهدا و انقلاب وفادارند و این را در مناسبت‌های مختلف ثابت کرده‌اند و من نیز بعنوان یک جانباز، توقعی از آن‌ها بجز ولایت‌پذیری ندارم و دلم می‌خواهد به هویت انقلابی و اسلامی خود توجه کامل داشته و به فرامین رهبر عزیز و دلسوز توجه عملی داشته باشند.

۰

مستند/ گذری در زندگی شهید مدافع حرم اسماعیل حیدری

بانک فیلم زندگی به سبک شهدا مدافعان حرم

مستند/ گذری در زندگی شهید مدافع حرم اسماعیل حیدری

این مستند بر اساس روایت ناتمام شهید هادی باغبانی، در مورد نبرد مدافعین حرم با تکفیری‌ها در حومه شهر حلب، و یکی از مشهورترین آن‌ها شهید حاج اسماعیل حیدری است. او در سال ۱۳۹۱ و بعد از آغاز جنگ ناجوانمردانه علیه مردم مظلوم سوریه برای کمک به آن‌ها به صورت داوطلبانه به سوریه رفت و با توجه به تجربه بالای نظامی، آموزش و ارائه مشاوره به نیرو‌های مردمی سوری را در دستور کار قرار داد. سرانجام در ۲۸ مردادماه ۱۳۹۲ در منطقه حلب سوریه شهد شیرین شهادت را نوشید و بعد از سال‌ها دوری در نهایت به دوستان شهیدش پیوست.

بانک فیلم

نرم افزارهای مذهبی موبایل

تصاویربرگزیده

سبک زندگی اسلامی (لطفا برای نمایش تصاویرباکیفیت برروی تصویرموردنظرکلیک کرده وتصویررا در رایانه تان ذخیره کنید)