نرم افزارهای برگزیده

احیاگر معروف

سرباز کوچک ولایت ،آمرمعروف وناهی منکر

سایت های ویژه کودک ونوجوان

جستجو

بایگانی

نويسندگان

پربحث ترين ها

آخرين نظرات

نرم افزارهای چندرسانه ای

پيوندها

سرداران دفاع مقدس

سایت های آنلاین چندرسانه ای

bayanbox.ir bayanbox.ir bayanbox.ir

۸۸ مطلب با موضوع «زندگی به سبک شهدا» ثبت شده است

۰

بیست و پنجمین جشنواره اشک و لبخند شهدای نیاک/فیلم وتصویر

بانک فیلم زندگی به سبک شهدا معروف نیوز

بیست و پنجمین جشنواره اشک و لبخند شهدای نیاک/فیلم وتصویر

۰

بیست وپنجمین جشنواره اشک ولبخندشهدای نیاک

زندگی به سبک شهدا

بیست وپنجمین جشنواره اشک ولبخندشهدای نیاک

همزمان باشهادت امام صادق علیه السلام

سخنران:

حجت الاسلام حاج احمدشرفخانی

مداح:

حاج سیدجوادمیری

زمان:

دوشنبه 18 تیرماه 1397 از ساعت 10 الی 14

مکان:
حسینیه سیدالشهدای ع روستای نیاک لاریجان

منبع خبر :سایت شهدای نیاک

۰

نماهنگ | دانشمند عارف

بانک فیلم زندگی به سبک شهدا

نماهنگ | دانشمند عارف

نماهنگ | دانشمند عارف

به مناسبت ۳۱ خرداد، سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR نماهنگ «دانشمندِ عارف» را براساس بیانات رهبر انقلاب درباره‌ی این شهید عزیز منتشر می‌کند.
دکتر مصطفی چمران، در حالی در روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ در دهلاویه‌ی خوزستان به شهادت رسید که در آن زمان، به همراه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، یکی از دو نماینده‌ی حضرت امام خمینی (رحمه‌الله) در شورای عالی دفاع، فرمانده ستاد جنگ‌های نامنظم و نماینده‌ی مردم در اولین دوره‌ی مجلس شورای اسلامی بود.

بخشی از بیانات رهبر انقلاب درباره‌ی شهید مصطفی چمران که در این نماهنگ از آن استفاده شده است:

چند کلمه‌ای درباره‌ی شهید چمران صحبت کنیم. اولاً این شهید یک دانشمند بود؛ یک فرد برجسته و بسیار خوش‌استعداد بود. خود ایشان برای من تعریف میکرد که در آن دانشگاهی که در کشور ایالات متحده‌ی آمریکا مشغول درسهای سطوح عالی بوده - آنطور که به ذهنم هست ایشان یکی از دو نفرِ برترینِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب میشده - تعریف میکرد برخورد اساتید را با خودش و پیشرفتش در کارهای علمی را. یک دانشمند تمام‌عیار بود. آن وقت سطح ایمان عاشقانه‌ی این دانشمند آنچنان بود که نام و نان و مقام و عنوان و آینده‌ی دنیائىِ به ظاهر عاقلانه را رها کرد و رفت در کنار جناب امام موسای صدر در لبنان و مشغول فعالیتهای جهادی شد؛ آن هم در برهه‌ای که لبنان یکی از تلخترین و خطرناکترین دورانهای حیات خودش را میگذرانید. ما اینجا در سال ۵۷ میشنیدیم خبرهای لبنان را. خیابانهای بیروت سنگربندی شده بود، تحریک صهیونیستها بود، یک عده هم از داخل لبنان کمک میکردند، یک وضعیت عجیب و گریه‌آوری در آنجا حاکم بود، و صحنه هم بسیار شلوغ و مخلوط بود.

 همان وقت یک نواری از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسید که این اولین رابطه و واسطه‌ی آشنائی ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانی در این نوار بود که توضیح داده بود صحنه‌ی لبنان را که لبنان چه خبر است. برای ما خیلی جالب بود؛ با بینش روشن، نگاه سیاسىِ کاملاً شفاف و فهم عرصه - که توی آن صحنه‌ی شلوغ چه خبر است، کی با کی طرف است، کیها انگیزه دارند که این کشتار درونی در بیروت ادامه داشته باشد - اینها را در ظرف دو ساعت در یک نواری ایشان پر کرده بود و فرستاده بود، که دست ما هم رسید. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد که نگاه سیاسی و فهم سیاسی و آن چراغ مه‌شکنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل یک مه غلیظ، فضا را نامشخص میکند؛ چراغ مه‌شکن لازم است که همان بصیرت است. آنجا جنگید؛ بعد که انقلاب پیروز شد، خودش را رساند اینجا.

 از اول انقلاب هم در عرصه‌های حساس حضور داشت. رفت کردستان و در جنگهایی که در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزیر دفاع شد؛ بعد که جنگ شروع شد، وزارت و بقیه‌ی مناصب دولتی و مقامات را کنار گذاشت و آمد اهواز، جنگید و ایستاد تا در ۳۱ خرداد سال ۶۰ به شهادت رسید. یعنی برای او مقام ارزش نداشت، دنیا ارزش نداشت، جلوه‌های زندگی ارزش نداشت.

 اینجور هم نبود که یک آدم خشکی باشد که لذات زندگی را نفهمد؛ بعکس، بسیار لطیف بود، خوش‌ذوق بود، عکاس درجه‌ی یک بود - خودش به من میگفت من هزارها عکس گرفته‌ام، اما خودم توی این عکسها نیستم؛ چون همیشه من عکاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائی داشت؛ عرفان نظری نخوانده بود؛ شاید در هیچ مسلک توحیدی و سلوک عملی هم پیش کسی آموزش ندیده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

 انسان باانصافی بود. لابد قضیه‌ی پاوه را شماها میدانید که در پاوه بر روی بلندیها، بعد از چند روز جنگیدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اینها را از اطراف محاصره کرده بود و نزدیک بود به اینها برسند که امام اینجا از قضیه مطلع شدند، و یک پیام رادیوئی از امام پخش شد که همه بروند طرف پاوه؛ دوی بعدازظهر این پیام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توی این خیابانهای تهران شاهد بودم که همین طور کامیون و وانت و اینها بودند که از مردم عادی و نظامی و غیر نظامی از تهران و همین طور از همه‌ی شهرستانهای دیگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضیه‌ی پاوه که مرحوم شهید چمران آمده بود تهران، توی جلسه‌ای که ما بودیم به نخست‌وزیرِ وقت گزارش میداد که بین اینها هم از قدیم یک رابطه‌ی عاطفیای وجود داشت. مرحوم چمران توی آن جلسه اینجوری گفت: وقتی ساعت دو پیام امام پخش شد، به مجرد پخش پیام امام و قبل از آنی که هنوز هیچ خبری از حرکت مردم به آنجا برسد، ما احساس کردیم که کأنه محاصره باز شد. میگفت: حضور امام و تصمیم امام و پیام امام آنقدر مؤثر بود که به صورت برق‌آسا و به مجرد اینکه پیام امام رسید، کأنه برای ما همه‌ی آن فشارها به پایان رسید؛ ضد انقلاب روحیه‌ی خودش را از دست داد و ما نشاط پیدا کردیم و حمله کردیم و حلقه‌ی محاصره را شکستیم و توانستیم بیاییم بیرون. آنجا نخست‌وزیر وقت خشمگین شد و به مرحوم چمران توپید که ما این همه کار کردیم، این همه تلاش کردیم، تو چرا همه‌ی این را به امام مستند میکنی!؟ یعنی هیچ ملاحظه نمیکرد؛ منصف بود. بااینکه میدانست که این حرف گله‌مندی ایجاد خواهد کرد، اما گفت.

 حضور برای او یک امر دائمی بود. ما از اینجا با هم رفتیم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتیم. توی تاریکی شب وارد اهواز شدیم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود یازده دوازده کیلومتری شهر اهواز مستقر بود. ایشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت که با خودش از تهران جمع کرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با یک هواپیمای سی - ۱۳۰ رفته بودیم آنجا. به مجردی که رسیدیم و یک گزارش نظامی کوتاهی به ما دادند، ایشان گفت که همه آماده بشوید، لباس بپوشید تا برویم جبهه. ساعت شاید حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، برای کسانی که همراه ایشان بودند و لباس نظامی نداشتند، لباس سربازی آوردند و همان جا کوت کردند؛ همه پوشیدند و رفتند. البته من به ایشان گفتم که من هم میشود بیایم؟ چون فکر نمیکردم بتوانم توی عرصه‌ی نبرد نظامی شرکت کنم. ایشان تشویق کرد و گفت بله، بله، شما هم میشود بیائید. که من هم همان جا لباسم را کندم و یک لباس نظامی پوشیدم و - البته کلاشینکف داشتم که برداشتم - و با اینها رفتیم.

 یعنی از همان ساعت اول شروع کرد؛ هیچ نمیگذاشت وقت فوت بشود. ببینید، حضور این است. یکی از خصوصیات خصلت بسیجی و جریان بسیجی، حضور است؛ غایب نبودن در آنجایی که باید در آنجا حاضر باشیم. این یکی از اوّلیترین خصوصیات بسیجی است.

 در روز فتح سوسنگرد - چون میدانید سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ی دوم حرکت شد و فتح شد - تلاش زیادی شد برای اینکه نیروهای ما - نیروهای ارتش، که آن وقت در اختیار بعضی دیگر بودند - بیایند و این حمله را سازماندهی کنند و قبول کنند که وارد این حمله بشوند. شبی که قرار بود فردای آن، این حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگیرد، ساعت حدود یک بعد از نصف شب بود که خبر آوردند یکی از یگانهائی که قرار بوده توی این حمله سهیم باشد را خارج کرده‌اند. خب، این معنایش این بود که حمله یا انجام نگیرد یا بکلی ناموفق بشود. بنده یک یادداشتی نوشتم به فرمانده‌ی لشکری که در اهواز بود و مرحوم چمران هم زیرش نوشت - که اخیراً همان فرمانده‌ی محترم آمده بودند و عین آن نوشته‌ی ما را قاب کرده بودند و دادند به من؛ یادگار قریب سی ساله؛ الان آن کاغذ در اختیار ماست - و تا ساعت یک و خرده‌ای بعد از نصف شب ما با هم بودیم و تلاش میشد که این حمله، فردا حتماً انجام بگیرد. بعد من رفتم خوابیدم و از هم جدا شدیم.

 صبح زود ما پا شدیم. نیروهای نظامی - نیروهای ارتش - که حرکت کردند، ما هم با چند نفری که همراه من بودند، دنبال اینها حرکت کردیم. وقتی به منطقه رسیدیم، من پرسیدم چمران کجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. یعنی قبل از آنی که نیروهای نظامىِ منظم و مدون - که برنامه ریخته شده بود که اینها در کجا قرار بگیرند و آرایش نظامیشان چگونه باشد - حرکت بکنند و راه بیفتند، چمران جلوتر حرکت کرده بود و با مجموعه‌ی خودش چندین کیلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه این کار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا این شهید عزیز را رحمت کند. اینجوری بود چمران. دنیا و مقام برایش مهم نبود؛ نان و نام برایش مهم نبود؛ به نام کی تمام بشود، برایش اهمیتی نداشت. باانصاف بود، بیرودربایستی بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عین لطافت و رقت و نازکمزاجی شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ یک سرباز سختکوش بود.

 من خودم میدیدم شلیک آر. پی. جی را که نیروهای ما بلد نبودند، به آنها تعلیم میداد؛ چون آر. پی. جی جزو سلاحهای سازمانی ما نبود؛ نه داشتیم، نه بلد بودیم. او در لبنان یاد گرفته بود و به همان لهجه‌ی عربی آر. بی. جی هم میگفت؛ ماها میگفتیم آر. پی. جی، او میگفت آر. بی. جی. او از آنجا بلد بود؛ یک مقدار هم از یک راه‌هائی گیر آورده بود؛ تعلیم میداد که اینجوری آر. پی. جی را بایستی شلیک کنید. یعنی در میدان عملیات و در میدان عمل یک مرد عملی به طور کامل. حالا ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ی عالی، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ی عملیات نظامی، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوی و با آن سرسختی، چه ترکیبی میشود. دانشمند بسیجی این است؛ استاد بسیجی یک چنین نمونه‌ای است. این نمونه‌ی کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمی، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهای قلابی و تضادهای دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌ای برای اینکه امتداد عملی آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمی بیمعنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اینکه گفتند:

با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم‌

 نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ایمانی، با عشق هیچ منافاتی ندارد؛ بلکه خود پشتیبان آن عشق مقدس و پاکیزه است.

 خب، حالا توقعی که ما داریم و این توقع، توقع زیادی هم نیست، یعنی آن زمینه‌ای که انسان مشاهده میکند - این روحیه های پرنشاط شما، این دلهای پاک و صاف، این ذهنهای روشن، این جوّال بودن فکرهای شما که انسان در عرصه‌های مختلف از نزدیک شاهد است - این امید را و این توقع را به انسان میبخشد، این است که فرآورده‌ی دانشگاه جمهوری اسلامی - نه به نحو استثنا بلکه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اینکه چمران‌ها یک استثنا باشند. این امید، امید بیجائی نیست.

۰

نرم افزارقرآنی کوثرتشنه کامان

نرم افزارهای مذهبی بانک فیلم زندگی به سبک شهدا رهبری انقلاب مدافعان حرم نیاک از نگاه دوربین نمآهنگ قرآن

نرم افزارقرآنی کوثرتشنه کامان

نرم افزارقرآنی کوثرتشنه کامان(همراه بازندگینامه شهدای مدافع حرم ،سرداران دفاع مقدس،شهدای نیاک،کلیپ های قرآنی و...

تلاوت ترتیل جزء30 قرآن کریم
زندگینامه 40 شهیدسرافرازنیاک لاریجان
زندگینامه سرداران دفاع مقدس
زندگینامه سرداران شهدای مدافع حرم
محرم درنیاک
کلیپ های قرآنی
کلیپ درآرزوی شهادت
فیلم مداحان کشوری (حاج صادق آهنگران،حاج مجتبی رمضانی،حاج مهدی سلحشور درنیاک)
سخنان گوهربار حضرت آیت الله جوادی آملی دردیداروگزارش اعضای جشنواره های ستادیادواره شهدای نیاک دربیت معظم اله درقم
معرفی شخصیت های سیاسی فرهنگی (سخنران جشنواره های شهدای نیاک) و ...
۰

شهید صیاد شیرازی/ فرماندهی از تیره‌ی عشایر؛ "صیادِ منافقین" در مرصاد

زندگی به سبک شهدا

شهید صیاد شیرازی/ فرماندهی از تیره‌ی عشایر؛ "صیادِ منافقین" در مرصاد

پرونده ویژه شهید صیاد شیرازی/ فرماندهی از تیره‌ی عشایر؛

گروه امنیتی - دفاعیخبرگزاری تسنیم: در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، وقتی هنوز رژیم طاغوت با قدرت بر سر کار بود، در ارتش شاهنشاهی چند افسر جوان، تشکل‌های مخفی‌ای را بوجود آوردند که ویژگی بارز همه آنها ایمان و اعتقاد به مبانی دینی بود.

اگر چه شاید برخی از این تشکل‌ها بدون اطلاع از یکدیگر شکل گرفت، اما بعدها (پس از پیروزی انقلاب) افراد شاخص این جمع، از فرماندهان ارتش شدند و در کوران انقلاب که تقریبا همه گروه‌ها شعار انحلال ارتش را سر می‌دادند، اینها با حمایت امام خمینی(ره) ارتش را حفظ کردند.

از جمله این افراد، «علی صیاد شیرازی» بود که در آن مقطع در اصفهان خدمت می‌کرد.

دوران کودکی شهید صیادشیرازی

علی صیاد شیرازی اهل روستای درگز از توابع خراسان، در چهارم خرداد ماه سال 1323  از مادری با اصالتی نائینی و پدری اهل عشایر قشقایی متولد شد. پدرش بعدها به عضویت ژاندارمری درآمد و مدتی بعد نیز به ارتش پیوست.

«چون ما از تیره عشایر هستیم، قبلا به ایشان «زیادخان» می‌گفتند. نام پدر بزرگ ما «صیادخان» بود و اصالتا تیره عشایر ما مربوط به تیره «اخت افشار» است که در سرزمینی بین فارس و کرمان امتداد دارد. پدر من در 12 سالگی به همراه برادرانش به درگز کوچ می‌کنند. همان جا ازدواج می‌کند و من نیز در همان جا متولد می‌شوم.»

خانواده صیاد چند سال در مشهد زندگی می کند و بعد از آن بواسطه شغل پدر به گرگان منتقل شده  و او نیز تحصیلات ابتدایی خود را در این شهر سپری می‌کند. بعد به شاهرود می‌روند و از آنجا به آمل و سپس گنبد رفته و در نهایت مجددا به گرگان برمی‌گردند.

علی صیاد شیرازی دوران نوجوانی خود را -وقتی که حدوده 9 سال داشت- اینگونه روایت می‌کند:

«یک بار در تابستان مادرم به من گفت برو سراغ برادرت-او کوچک تر از من بود و یک مقدار شر و با بچه‌ای دیگر، رفته بود به باغ مردم- من به قصد این که او را بیاورم، راه افتادم. وقتی رفتم، دیدم او و چند نفری از دوستانش رفته‌اند بالای درخت و میوه می‌خورند. حقیقتش یک هوس شیطانی وسوسه‌ام کرد، منتهی یک جنگی در درون من بر پا شد که :«تو خودت آمدی برادرت را ببری، حالا چه طور شده که می خواهی مثل آن ها بالای درخت بروی؟» این جنگ تا آن جا ادامه پیدا کرد که آن هوس بر من و آن عقل و منطقی که رنگ معنوی داشت، حاکم شد.

در نتیجه از دیوار بالا رفتم تا خودم را بیندازم توی باغ. به بالای دیوار که رسیدم، دیدم که ماری درست جلوی صورت من، زبانش را تکان می دهد. خیلی وحشتناک بود. آن قدر که از ترس خودم را پرت کردم پایین. دمپایی هایم را در آوردم و به سرعت دویدم سمت منزل. طوری هم می رفتم که انگار مار دنبالم می کند. قدری که رفتم، ایستادم و دیدم از مار خبری نیست. هیچ وقت یادم نمی رود، همان جا شروع کردم به محاکمه کردن خودم.

می‌گفتم: مگر مادرت تو را نفرستاده که بروی جلو کار خلاف شرع برادرت را بگیری؟ حالا می خواستی خودت هم همین کار را انجام بدهی؟ دیدی سرنوشتت چه طور شد؟ مار نزدیک بود تو را نیش بزند و خداوند نگذاشت بروم و گرفتار آن خطا بشوم و این، برایم درس شد.»

علی نوجوان، دوران متوسطه تحصیل خود را در گرگان ادامه می‌دهد و درحالی که هیچ کمکی نداشت، اما همیشه جزو شاگردان برتر کلاس بود.

ورود به دانشگاه افسری؛ آغاز راه فرمانده جوان

سپس برای گرفتن دیپلم به تهران آمده و مدرک خود را در سال 1342 از مدرسه امیرکبیر (رشته ریاضی) اخذ می‌کند و یک سال بعد وارد دانشکده افسری می‌شود.

«مسیر فکر و ذهن و ذوقم، فقط نظامی شدن بود و همیشه به همین فکر می کردم. هر چند دیگران مرا نهی می‌کردند که تو درست خوب است و برو رشته‌های دیگر، اما علاقه من نظامی گری بود.»

اخراج پدر از ارتش، خانواده را در تنگنای معیشتی قرار می‌دهد و او تصمیم می‌گیرد، بار خود را از روی دوش خانواده بردارد:

«در تهران، دژبان‌ها، پدرم را دستگیر می‌کنند، سرش را می‌تراشند و بازداشتش می‌کنند و چون به همه دستگاه و شاه دشنام داده بود، از ارتش هم اخراجش می‌کنند. این باعث شد وضع مالی پدرم به هم بریزد. من ناچار بودم خودم را به یک شکلی اداره کنم. تدریس ریاضیات می‌کردم و همین، برایم ذخیره‌ای بود.»

علی صیاد شیرازی وضعیت دانشکده افسری در آن مقطع را اینطور روایت می‌کند:

«دانشکده افسری، فضایی بسیار پاک بود. حتی من الان هم با آن جا ارتباط درسی دارم، می‌بینم با آن زمان تفاوتی ندارد. خلائی که آن زمان بود، رسمیت نداشتن فرایض دینی بود که در متن برنامه‌ها قرار نداشت و در حاشیه بود. کسی هم با حاشیه کاری نداشت. من بهترین روزه‌های مبارک را در دانشکده گرفتم. در گروهان‌مان موقعیت خاصی پیدا کردم و حتی منشی افتخاری گروهان شدم.»


شهید صیاد شیرازی در دانشگاه افسری- نفر دوم از سمت چپ

او علاوه بر اهتمام خود، دیگران را نیز به انجام فرائض دینی تشویق می‌کرد:

«تعدادی از سربازها روزه می‌گرفتند و عده دیگری نه. برای این که نگهبان، روزه بگیرها را بشناسد، اسم و محل استراحت شان را مشخص کرده بودم، مانده بود فرمانده گروهان، تا در صورت تصویب، اجرایی شود. فرمانده که این نمودار را دید، با گستاخی آن را کنار انداخت و گفت: «امسال کسی روزه نمی‌گیرد.» تا این را گفت، خشمی درونی در من به وجود آمد. در چنین حالتی هیچ چیز برایم مهم نبود که بعد از سه سال زحمت کشیدن، بیرونم می‌کنند.با تمسخر نگاهش کردم . گفتم:« مگر می‌شود روزه نگیرند و فریضه الهی را انجام ندهند؟!» گفت:«حالا می‌بینی که می‌شود.» من سریع این حرف را بین سربازان گروهان منتشر کردم.

همه  آن هایی که نمی‌خواستند روزه بگیرند، گفتند:« ما می‌خواهیم روزه بگیریم.» و به یک باره وضع گروهان عوض شد. او آمد سخنرانی کرد و گفت:« همین خدمت شبانه روزی، روزه و عبادت ماست، دانشجو نباید خودش را ضعیف کند. با شکم گرسنه نمی‌شود مطالب علمی فهمید. پس بنابراین امسال کسی روزه نمی‌گیرد و من دستور داده‌ام جیره گروهان ما را در سحری قطع کنند.»

این خبر به گروهان‌های دیگر هم رسید و برای این فرمانده خیلی بد شد. قضیه مفصل است تا این که همین فرمانده با حالتی تمسخر آمیز آمد سخنرانی کرد و گفت:«من می‌خواستم ببینم کدام دانشجو روزه می‌گیرد و کدام یکی نمی‌گیرد» و از آن لحظه به بعد، دستورش را عوض کرد.»

او 3 سال در دانشکده افسری به تحصل پرداخته و در سال 1346 با درجه ستوان دومی در رسته توپخانه فارغ‌التحصیل می‌شود و دوره رنجری و چتربازی را نیز با رتبه خوبی پشت سر می‌گذارد و وارد توپخانه می‌شود.


شهید صیاد شیرازی در حین آموزش چتربازی

«دوره توپخانه را در اصفهان گذراندم. پدر و مادرم را هم آورده بودم و به درس‌های بچه‌ها رسیدگی می‌کردم. البته هنوز مجرد بودم. تا این که دوره هم تمام شد و من منتقل شدم تبریز. در آن جا جزو افسران شاخص شده بودم. این‌ها را که می‌گویم، به خاطر آن است که خداوند داشت ما را آماده می‌کرد تا به کارآیی بالاتری برسیم.»

علی صیاد شیرازی در همان مقطع با خانم عفت شجاع از اقوام خود ازدواج می‌کند که ماحصل آن 2 فرزند پسر و 2 فرزند دختر است:

«خدای متعال در زندگی، دستم را خیلی گرفته است، از جمله در بعد ازدواج. من در شهرستان‌های مختلفی که بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولی هر کس معرفی می‌شد، همان وضع ظاهرش را که می‌دیدم، احساس می‌کردم نمی‌توانم با او زندگی کنم. پیش از این‌ها پدر و مادرم هر چه پیشنهاد می‌کردند، رد می‌کردم تا این که زمینه خواستگاری از همسرم فراهم شد. او دختر عمویم هست و من آن چه در ظاهر ایشان می‌دیدم حجاب بود و احساس می‌کردم می‌توانم به چنین فردی اعتماد کنم و این طور شد که با خیال راحت انتخابم را بر همین مبنا نهادم.»

دانشجوی نمونه ایرانی در آمریکا

صیاد شیرازی در همان سال‌ها، برای تکمیل تخصص توپخانه به آمریکا اعزام شده و دوره سه ماهه تخصص «هواسنجی بالستیک» را در شهر «فورت سیل» ایالت «اوکلاهما» با نمره عالی و احراز رتبه نخست از میان 20 افسر آمریکایی و ایرانی به پایان می‌رساند.

«در سال 1352 بود که کنکور سراسری زبان انگلیسی افسران اعلام شد. با وجود آن که مدتی از کتاب فاصله گرفته بودم اما با مروری سطحی وارد آزمایش و خوشبختانه قبول شدم. این پاداش خداوند بود. برای یک دوره فشرده به تهران رفتم که مربی این کلاس‌ها آمریکایی‌ها بودند.در این دوره هم قبول شدم و برای سه ماه به آمریکا اعزامم کردند؛ دوره تخصصی هواسنجی بالستیک که مربوط به توپخانه است. هنوز دوره تمام نشده بود که نامه‌ای از پدرم به دستم رسید که در آن نوشته بود:« پسرم! فرزندت متولد شد، دختر است و ما اسم او را مریم گذاشتیم. من این دوره را با رتبه ممتاز گذراندم، طوری که تمام روزنامه‌های مرکز توپخانه، این خبر را پخش کردند.»

پس از بازگشت به ایران، با دستور تیمسار غلامحسین اویسی (معدوم) فرمانده وقت نیروی زمینی، به عنوان مربی از اسلام‌آباد به اصفهان منتقل می‌شود و این انتقال، سرآغاز دور جدیدی از زندگی این افسر جوان است:

«از همان روز ورودمان به اصفهان، برکات ظاهر شد. مومنین، آپارتمان مناسبی را برایمان دیدند و در دانشکده  توپخانه –که آن قدر تراکم استاد بود-برایم سر و دست می شکستند.

برای طلبه‌های حوزه علمیه، آموزش زبان انگلیسی می‌گذاشتم و از طرفی خودم هم آموزش تفسیر قرآن و عربی می‌دیدم. به هر صورت فعالیتم در اصفهان زیاد بود.

در همان مقطع، عراق در مرز تحرکاتی کرده بود و سپهبد یوسفی-فرمانده لشکر تبریز-مامور شده بود تا قرارگاهی تاکتیکی در کردستان ایجاد کند. او من را- که ستوان یک بودم-با تعدادی سرهنگ و سرگرد دیگر، برای ستادش انتخاب کرد. من شده بودم آجودان عملیاتی‌اش آن روزها نمی‌دانستم که روزی فرمانده عملیات غرب کشور خواهم شد و آگاهی داشتن از منطقه، آن هم در سطح قرارگاه برایم مهم خواهد بود و در اصفهان بود که اولین هسته  تشکیلات ما به صورت مخفی شکل گرفت و من با شهیدان«کلاهدوز» و «اقارب پرست» آشنا شدم.»

صیاد شیرازی و دیگر دوستانش در اصفهان این جمع مخفی را تا پیروزی انقلاب حفظ کرده و بعد از پیروزی انقلاب، نقشی اساسی در حفظ و ارتقاء ارتش ایفا می‌کنند.

این تشکل البته بعدها در اواخر عمر رژیم پهلوی برای او دردسرهایی هم ایجاد کرد به طوری که 3 روز قبل از پیروزی انقلاب، صیادشیرازی دستگیر و بازداشت می‌شود.

صیاد به شکار ضد انقلاب می‌رود

با پیروزی انقلاب، «غرب کشور» محل خدمت صیاد جوان و انقلابی می‌شود:

«همان روزها، ضد انقلاب توطئه سنگینی را آغاز کرده بود. 59 نفر پاسدار اصفهانی را در جاده سردشت-بانه به شهادت رسانده بودند. من همراه برادرم «سردار صفوی» و در معیت «دکتر چمران» وارد سردشت شدیم. 17 روز طول کشید تا ما توانستیم طرحی را آماده و سپس سردشت را آزاد کنیم. شهر سنندج در تصرف ضد انقلاب بود. شهرهای دیگری مانند دیواندره، مریوان،سقز و بانه هم دست ضد انقلاب بودند که در کمتر از سه ماه این شهرها هم آزاد شدند.

با اعطای دو درجه موقت، به عنوان فرمانده عملیات غرب کشور منصوب شدم. اما به موجب سعایت‌هایی که علیه من شد، توسط بنی صدر، از این مسئولیت عزم شدم. دو درجه‌ام را نیز گرفتند. با فرار بنی صدر و انتخاب رئیس جمهور جدید (شهیدرجایی) دوباره فراخوانی شده و با اعطای دو درجه، مجددا ماموریت یافتم تا قرارگاه عملیاتی شمال غرب را فعال کنم که در همین مقطع موفق شدیم دو شهر اشنویه و بوکان را هم آزاد کنیم.»


شهید صیاد شیرازی در دوران دفاع مقدس 

صیاد فرمانده نیروی زمینی ارتش می‌شود

صیاد شیرازی در 7 مهر سال 60، از سوی امام خمینی(ره) به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شده و 5 سال در این سمت به خدمت می‌پردازد که برخی نقاط درخشان کارنامه او در این مدت، فرماندهی در عملیات‌های طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس و ده ها نبرد دیگر است.

بعد از استعفا از فرماندهی نیروی زمینی در سال 65، بنا به امر امام راحل، به نمایندگی ایشان در شورای عالی دفاع منصوب شده و تا پایان دفاع مقدس در این مسئولیت می‌ماند.

از جمله نقاط درخشان کارنامه صیاد شیرازی، مقابله با عملیات گروهک منافقین در مرداد سال 67 در تنگه چهارزبر کرمانشاه است.

در این عملیات که به عملیات مرصاد معروف شد، صیاد شیرازی سوار بر یکی از هلی‌کوپترهای رزمی هوانیروز، فرماندهی مقابله با ستون نظامی منافقین را برعهده داشت و توانست ضربات سنگینی بر آنها وارد کند. شاید یکی از دلایل ترور او در حدود یک دهه بعد، توسط منافقین به همین واقعه برگردد.

تشکیل هیئت معارف جنگ با توصیه رهبر انقلاب

با پایان جنگ و در زمان رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای، با درخواست ستاد کل نیروهای مسلح، به عنوان معاون بازرسی این ستاد کل منصوب شده و 4 سال در این سمت می‌ماند.


اعطای مدال فتح به شهید صیاد شیرازی

او در همین مقطع است که هیات معارف جنگ را تشکیل می دهد.

«یک سال و نیم قبل بود که دانشکده افسری ارتش از من دعوت کرد تا برای انتقال تجربیات به آن دانشکده بروم. چند جمله‌ای که راجع به دفاع مقدس صحبت نمودم، احساس کردم باید مجموعه‌ای را در این زمینه فعال کرد تا بدون وابستگی اداری، مهیای انجام وظیفه باشند. اولین مشورت را با مقام معظم رهبری نمودم که ایشان من را به انجام این کار ترغیب نمودند. سازمانی را تشکیل دادیم و مناطق عملیاتی را به دو بخش کردستان و جبهه‌های جنوب تقسیم کردیم. که در هر مرحله، همرزمانی را که در آن مناطق حضور داشتند، دعوت می‌کنیم و سپس به صورت کاروانی عازم مناطق عملیاتی می‌شویم. این یک حرکت پژوهشی-آموزشی است.»

با پایان دوره 4 ساله در معاونت بازرسی، تیمسار صیاد شیرازی با حکم فرماندهی معظم کل قوا به عنوان جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب می‌شود و 6 سال نیز در این سمت به انجام خدمت می‌پردازد.


شهید صیاد شیرازی در دوران مسئولیت در ستادکل نیروهای مسلح

4گلوله برای سرلشکر

در نهایت علی صیاد شیرازی در صبح روز شنبه 21 فروردین ماه سال 1378، در حالی که 5 روز قبل با یک درجه ارتقا به درجه سرلشکری نائل آمده بود، وقتی قصد عزیمت به محل کار خود را داشت، در مقابل درب منزل مورد سوء قصد یکی از اعضای گروهک تروریستی منافقین قرار گرفت و به شدت مجروح شد.

اهالی محل که از این حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بیمارستان انتقال دادند اما متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشکان برای نجات او بی نتیجه ماند و امیر سرافراز ارتش اسلام پس از عمری مجاهدت در راه خدا به فیض عظیم شهادت نایل آمد.

مهدی صیاد شیرازی فرزند شهید که خودش در لحظه وقوع این حادثه در کنار پدر بوده، ماوقع آن روز را اینطور نقل می‌کند:

«در روز ترور من و برادرم برای رفتن به مدرسه آماده شده بودیم و قرار بود که پدرم ما را به مدرسه برسانند. بنده کمی زودتر وارد حیاط شدم و پدرم از حسینیه‌ای که در طبقه پایین منزل ما بود با دو کیفی که در دست داشتند خارج شدند و آن دو کیف را در صندق عقب ماشین تویوتایی که داشتند قرار دادند و بنده هم کیف مدرسه خودم را در ماشین گذاشتم و درب پارکینگ را باز کردم و ایشان ماشین را ساعت شش و 30 دقیقه بود که از پارکینگ منزل خارج کردند و چند دقیقه‌ای برای اینکه برادرم هم به ما ملحق بشوند در مقابل درب منزل توقف کردند.

در این لحظه من مشغول بستن درب پارکینگ بودم و شخصی را دیدم که با لباس نارنجی رنگ شهرداری در حالی که ماسک به صورت و یک جارو در دست داشت، و در حالی که مشغول جارو زدن زمین بود به ماشین نزدیک شد و  نامه‌ای را به پدرم داد و در حالی که پدرم مشغول مطالعه این نامه بودند، این فرد اسلحه‌ای را از لباس خودش خارج کرد و چهار گلوله به سر ایشان شلیک کرد و به سرعت به سمت کوچه پایینی منزل ما فرار کرد و در همان لحظه صدای موتوری را شنیدم؛ لذا به احتمال زیاد این فرد تنها نبود.

وقتی بنده صدای تیر را شنیدم به سمت ماشین حرکت کردم و پدرم را غرق در خون دیدم و دیگر اعضای خانواده نیز که صدای شلیک را شنیده بودند به سمت درب منزل آمدند و ما به سرعت ایشان را به بیمارستان رساندیم ولی به دلیل اینکه گلوله‌ها به نقطه حساس بدن ایشان یعنی سر، مغز و جمجمه اصابت کرده بود به فیض شهادت نائل شدند.»

بانک فیلم

نرم افزارهای مذهبی موبایل

تصاویربرگزیده

سبک زندگی اسلامی (لطفا برای نمایش تصاویرباکیفیت برروی تصویرموردنظرکلیک کرده وتصویررا در رایانه تان ذخیره کنید)