نرم افزارهای برگزیده

احیاگر معروف

سرباز کوچک ولایت ،آمرمعروف وناهی منکر

سایت های ویژه کودک ونوجوان

جستجو

بایگانی

نويسندگان

پربحث ترين ها

آخرين نظرات

پيوندها

سرداران دفاع مقدس

پیوندهای تصویری

bayanbox.ir bayanbox.ir bayanbox.ir

تبلیغات سایت

آرشیو سایت

۸۹۱ مطلب با موضوع «رهبری انقلاب» ثبت شده است

۰

ابلاغ سیاستهای کلی خانواده

سبک زندگی اسلامی رهبری انقلاب

ابلاغ سیاستهای کلی خانواده

ابلاغ سیاستهای کلی خانواده

حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در اجرای بند یک اصل ۱۱۰ قانون اساسی سیاستهای کلی «خانواده» را که پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام تصویب شده است، ابلاغ کردند.

متن سیاستهای کلی خانواده که به رؤسای قوای سه گانه و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ابلاغ شده، به این شرح است:

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

سیاست‌های کلی خانواده

خانواده واحد بنیادی و سنگ بنای جامعه اسلامی و کانون رشد و تعالی انسان و پشتوانه سلامت و بالندگی و اقتدار و اعتلای معنوی کشور و نظام است و سمت و سوی حرکت نظام باید معطوف باشد به:

۱- ایجاد جامعه‌ای خانواده محور و تقویت و تحکیم خانواده و کارکردهای اصلی آن بر پایه الگوی اسلامی خانواده به عنوان مرکز نشو و نما و تربیت اسلامی فرزند و کانون آرامش بخش.
۲- محور قرار گرفتن خانواده در قوانین و مقررات، برنامه‌ها، سیاست‌های اجرایی و تمام نظامات آموزشی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به‌ویژه نظام مسکن و شهرسازی.
۳- برجسته کردن کارکردهای ارتباط خانواده و مسجد برای حفظ و ارتقاء هویت اسلامی و ملی و صیانت از خانواده و جامعه.
۴- ایجاد نهضت فراگیر ملی برای ترویج و تسهیل ازدواج موفق و آسان برای همه دختران و پسران و افراد در سنین مناسب ازدواج و تشکیل خانواده و نفی تجرد در جامعه با وضع سیاست‌های اجرایی و قوانین و مقررات تشویقی و حمایتی و فرهنگ‌سازی و ارزش‌گذاری به تشکیل خانواده متعالی بر اساس سنت الهی.
۵- تحکیم خانواده و ارتقاء سرمایه اجتماعی آن بر پایه رضایت و انصاف، خدمت و احترام و مودت و رحمت با تأکید بر:
- به‌کارگیری یکپارچه ظرفیت‌های آموزشی، تربیتی و رسانه‌ای کشور در جهت تحکیم بنیان خانواده و روابط خانوادگی.
- فرهنگ سازی و تقویت تعاملات اخلاقی.
- مقابله مؤثر با جنگ نرم دشمنان برای فروپاشی و انحراف روابط خانوادگی و رفع موانع و زدودن آسیب‌ها و چالش‌های تحکیم خانواده.
- ممنوعیت نشر برنامه‌های مخل ارزش‌های خانواده.
- ایجاد فرصت برای حضور مفید و مؤثر اعضای خانواده در کنار یکدیگر و استفاده مؤثر خانواده از اوقات فراغت به صورت جمعی.
۶- ارائه و ترسیم الگوی اسلامی خانواده و تقویت و ترویج سبک زندگی اسلامی-ایرانی با:
- ترویج ارزش‌های متعالی و سنت‌های پسندیده در ازدواج و خانواده.
- پر رنگ کردن ارزش‌های اخلاقی و زدودن پیرایه‌های باطل از آن.
- مبارزه با اشرافیت و تجمل‌گرایی و مظاهر فرهنگ غرب.
- اصلاح رفتار گروه‌های مرجع و برجسته سازی رفتارهای شایسته آنها و جلوگیری از شکل‌گیری گروه‌های مرجع ناسالم.
۷- بازنگری، اصلاح و تکمیل نظام حقوقی و رویه‌های قضایی در حوزه خانواده متناسب با نیازها و مقتضیات جدید و حل و فصل دعاوی در مراحل اولیه توسط حکمیت و تأمین عدالت و امنیت در تمامی مراحل انتظامی، دادرسی و اجرای احکام در دعاوی خانواده با هدف تثبیت و تحکیم خانواده.
۸- ایجاد فضای سالم و رعایت روابط اسلامی زن و مرد در جامعه.
۹- ارتقاء معیشت و اقتصاد خانواده‌ها با توانمندسازی آنان برای کاهش دغدغه‌های آینده آنها درباره اشتغال، ازدواج و مسکن.
۱۰- ساماندهی نظام مشاوره‌ای و آموزش قبل، حین و پس از تشکیل خانواده و تسهیل دسترسی به آن بر اساس مبانی اسلامی-ایرانی در جهت استحکام خانواده.
۱۱- تقویت و تشویق خانواده در جهت جلب مشارکت خانواده برای پیشبرد اهداف و برنامه‌های کشور در همه عرصه‌های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و دفاعی.
۱۲- حمایت از عزت و کرامت همسری، نقش مادری و خانه‌داری زنان و نقش پدری و اقتصادی مردان و مسؤولیت تربیتی و معنوی زنان و مردان و توانمندسازی اعضای خانواده در مسؤولیت پذیری، تعاملات خانوادگی و ایفاء نقش و رسالت خود.
۱۳- پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی و عوامل تزلزل نهاد خانواده بویژه موضوع طلاق و جبران آسیب‌های ناشی از آن با شناسایی مستمر عوامل طلاق و فروپاشی خانواده و فرهنگ‌سازی کراهت طلاق.
۱۴- حمایت حقوقی، اقتصادی و فرهنگی از خانواده‌های با سرپرستی زنان و تشویق و تسهیل ازدواج آنان.
۱۵- اتخاذ روش‌های حمایتی و تشویقی مناسب برای تکریم سالمندان در خانواده و تقویت مراقبت‌های جسمی و روحی و عاطفی از آنان.
۱۶- ایجاد ساز و کارهای لازم برای ارتقاء سلامت همه جانبه خانواده‌ها بویژه سلامت باروری و افزایش فرزندآوری در جهت برخورداری از جامعه جوان، سالم، پویا و بالنده.

منبع:khamenei.ir

۰

ترویج فحشا در تهران/ دوچرخه سواری بانوان شرعا جایز نیست

احکام امربه معروف نهی ازمنکر رهبری انقلاب

ترویج فحشا در تهران/ دوچرخه سواری بانوان شرعا جایز نیست

ترویج فحشا در تهران/ دوچرخه سواری بانوان شرعا جایز نیست

به گزارش خبرنگار اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ عصر دیروز عده ای دوچرخه سوار دختر و پسر در خیابان ولیعصر و انقلاب به دوچرخه سواری پرداختند که بر روی دوچرخه همه آنها یک نوشته ای نصب شده بود که همراه با عکس مقام معظم رهبری یادآوری می کرد دوچرخه سواری بانوان هم شرعی است هم قانونی! این افراد که علی رغم کثرت تعدادشان با هیچ مانعی روبه رور نشدند و نیروی انتظامی هم از حرکت مانور سیاسی شان جلوگیری نکرد در حالی در خط ویژه اتوبوس های تهران به راحتی رد شدند که گویی قانون در چند ساعت متوقف شده بود.

اما علی رغم این حرکت غیر قانونی این گروه که اگر از سوی نیروهای انقلابی صورت می گرفت بدون شک به جرم برهم زدن نظم عمومی دادگاهی می شدند، نوشته های نصب شده بر روی دوچرخه ایشان نه تنها قانونی نبود بلکه همه مراجع عظام تقلید و رهبر معظم انقلاب آن را رد می کنند.

این دوچرخه سواران در حالی این جملات کذب را به رهبر انقلاب منصوب دانستند که مقام معظم رهبری ضمن اینکه ورزش کردن بانوان را با حجاب جایز می دانند در مورد دوچرخه سواری بانوان آن هم در معابر عمومی می فرمایند مصداق تبرج و ناپسند است.

مقام معظم رهبری در دیدار با مسئولان وزارت ورزش در سال 75 در خصوص موضوع دوچرخه سواری بانوان می فرمایند: "فرض کنید که شما، ورزش دوچرخه سواری را ترویج کنید، بعد دخترها در خیابانهای تهران دوچرخه سواری کنند! بدیهی است این کار، مناسب نیست. … دختر تهرانی که در خیابان می‌آید و دوچرخه سواری میکند، مثل دختر چینی نیست. در زمان مائو که شما به چین میرفتید یا حتّی بعد از او هم که ما دیده بودیم، اصلاً نمیشد فهمید که این دختر است یا پسر! میدانید چینیها به گونه‌ای هستند که درست نمیشود تشخیص داد این، زن است یا مرد! لباس آنها هم یک جور بود! آن، اصلاً تبرّج نیست؛ امّا این دخترِ شلوار تنگ و لباس چسبان پوشیده، وقتی سوار یک دوچرخه تشریفاتی هم بشود و در خیابان بیاید، این تبرّج است!”

همچنین آیت الله سید محمد کاظم مدرسی ضمن تکذیب برخی اظهارات در خصوص موافقت علما درخصوص دوچرخه سواری بانوان در پارک های عمومی گفت: مطلقا چنین چیزی صحت ندارد زیرا بر اساس فتوای مقام معظم رهبری و بزرگان دین دوچرخه سواری بانوان در اماکنی که محل رفت وآمد نامحرم باشد و جنبه عمومی داشته باشد شرعاٌ مجاز نیست.

آیت الله مدرسی دوچرخه سواری بانوان در پارک های عمومی را دارای اشکال شرعی دانست و اظهار داشت: تا زمانی که پارک ها به صورت اختصاصی به بانوان اختصاص پیدا نکند برگزاری دوچرخه سواری توسط بانوان در آن، محل اشکال بوده و نباید انجام شود. بانوان باید در مکان هایی که به طور اختصاصی در اختیار آن ها قرار گرفته است دوچرخه سواری کنند.

حالا این افراد بدون هیچ محدودیتی اقدام به برگزاری چنین مانور سیاسی در تهران کرده اند و متأسفانه هیچ ارگانی نیز با ایشان برخورد نکرده است.

منبع : پایگاه خبری تحلیلی شهدای ایران

۰

«خلأِ لحظه» را پُر کنید

کتابخانه اسلامی سبک زندگی اسلامی رهبری انقلاب

«خلأِ لحظه» را پُر کنید

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif دانلود نسخه موبایل | دانلود با کیفیت پایین | دانلود با کیفیت بالا | 

مجموعه ۱۱ قسمتی «رسم کتابخوانی»

روز دوشنبه ۱۳۹۵/۵/۱۸ در مراسمی از یادداشت رهبر انقلاب بر کتاب داستانی «تن‌تن و سندباد» رونمایی شد. این کتابِ داستانِ نوجوان که به بیان دفاعِ استعاری قهرمانان داستانی مشرق زمین به رهبری سندباد در برابر تهاجم قهرمانان داستانی غربی به رهبری تن‌تن پرداخته، تمجید رهبر انقلاب را برانگیخت. به این مناسبت پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IRدر یادداشت زیر، به بررسی جایگاه و الزامات تولیدات ادبی و فرهنگی برای کودکان و نوجوانان در اندیشه‌ی رهبر انقلاب می‌پردازد.

* بچه‌های کوچک باید با کتاب اُنس پیدا کنند
«در منزل خودِ من، همه‌ی افراد، بدون استثنا، هرشب در حال مطالعه خوابشان می‌برد. خود من هم همین‌طورم. نه این‌که حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه میکنم؛ تا خوابم می‌آید، کتاب را میگذارم و میخوابم. همه‌ی افراد خانه‌ی ما، وقتی میخواهند بخوابند حتماً یک کتاب کنار دستشان است. من فکر میکنم که همه‌ی خانواده‌های ایرانی باید این‌گونه باشند. توقّع من، این است. باید پدرها و مادرها، بچه‌ها را از اوّل با کتاب محشور و مأنوس کنند. حتّی بچه‌های کوچک باید با کتاب اُنس پیدا کنند. باید خریدِ کتاب، یکی از مخارج اصلی خانواده محسوب شود.» ۱۳۷۴/۲/۲۶ [۱]

این بیانات رهبر معظم انقلاب در سال ۷۴ به صورت توأمان دو موضوع مهم و اساسیِ «توجه به مقوله‌ی کتابخوانی» و «لزوم نهادینه‌ شدن این موضوع در خانواده‌‌ها» را نشان می‌دهد. این توجه برگرفته از فکر و روش ایشان بوده و چنانکه پیداست این الگو در زندگی شخصی‌شان نیز جاری است. رهبر انقلاب کتابخوانی در سنین پائین را دارای ماندگاری و «عادتِ مراجعه به کتاب» را نکته‌ای مثبت معرفی می‌کنند:
«آنچه که همیشه برای انسان میماند، کتابخوانی در سنین پائین است. جوانان شما، کودکان شما هرچه میتوانند، کتاب بخوانند؛ در فنون مختلف، در راههای مختلف، مطلبی یاد بگیرند. البته از هرزه‌گردی در محیط کتاب هم باید پرهیز کرد، منتها این مسئله‌ی بعدی است؛ مسئله‌ی اول این است که یاد بگیرند، عادت کنند به این که اصلاً به کتاب مراجعه کنند، کتاب نگاه کنند.» ۱۳۹۱/۷/۲۰ [۲]

توجه به کتاب و محصول فرهنگیِ خوب و مناسب نیز دیگر موضوع مورد تأکید رهبر انقلاب است. چنانکه از سالیان دور در حیطه‌ی تربیتی فرزندان‌شان نیز به این موضوع توجه داشته‌اند:
«من خودم را از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشی مدیون این مرد [مهدی آذر یزدی] و کتاب این مرد میدانم... آنوقتی که کتاب ایشان درآمد -اول هم به نظرم دو جلد، سه جلد، تا آنوقتی که من اطلاع پیدا کردم، از این کتاب درآمده بود؛ «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»- من رفتم تورق کردم. بچه‌های ما داشتند به دوران مُراهقی -یعنی نزدیکی به بلوغ- میرسیدند، دوره هم دوره‌ی طاغوت بود و همه‌ی عوامل در جهت گمره‌سازی ذهن و دل جوان حرکت میکرد. من دلم میخواست چیزی باشد که جوانهای ما با او هدایت شوند و جاذبه هم داشته باشد... برای بچه‌های کوچک، دستمان خالی بود، تا اینکه کتاب ایشان را من پیدا کردم. نگاه کردم دیدم این از جهات متعددی، از دو سه جهت، همان چیزی است که من دنبالش میگردم... من رفتم تهیه کردم و برای فرزندانم خریدم. نه فقط فرزندان، بلکه در سطح شعاع ارتباطات فامیلی و دوستانه، هرجا دستم رسید و فرزندی داشتند که مناسب بود با این قضیه، این کتاب ایشان را معرفی کردم.» ۱۳۸۶/۱۰/۱۵ [۳]

* مسئولان از خوابشان هم خواهند زد ...
رهبر انقلاب از سویی رسیدن جامعه‌ی ایرانی به اهدافش را بدون نهادینه‌ کردن فرهنگِ مطالعه و کتابخوانی «ناممکن» دانسته‌:
«[مردم] باید با کتاب اُنس پیدا کنند. در غیر این صورت، جامعه‌ی ایرانی به هدف و آرزویی که دارد نخواهد رسید.» ۱۳۷۴/۲/۲۶ [۴]و از سوی دیگر رسیدن به آرمان‌ها را منوط به «تربیتِ صحیح» کودکان و نوجوانان دانسته‌اند:
«اگر حقیقتاً به آرمانهای اسلامی و ملی و عظمت ایران و ایرانی و جبران راهی که دستهای استبداد سیاه در این صدوپنجاه سال، دویست سال اخیر ما را در آن کشانده است، فکر میکنیم؛ اگر اینها برایمان مهمّ است و به آینده به معنای حقیقی کلمه اهمیت میدهیم، پس بایستی به تربیت کودک و نوجوان خیلی بپردازیم، درباره‌ی آن خیلی فکر کنیم و اهمیت آن را خیلی بشناسیم.» ۱۳۷۷/۲/۲۳ [۵]

«در واقع دسترسی کودک ما، یک منبع فرهنگی نیست؛ بلکه با دید درست، دسترسی مراکز هدایت‌کننده‌ی فرهنگ در سرتاسر دنیا برای القای مقاصد استعماری به کودک ماست... ناگهان مشاهده میکنید دسترسی یک نفر که حداقل بیگانه است به این بچه، از راه همین کالاهای فرهنگىِ متداول و رسانه‌های گوناگون خبری و فرهنگی، بیشتر از شماست! این، جای نگرانی است و امروز این وجود دارد؛» ۱۳۷۷/۲/۲۳


بر همین اساس است که مسئله‌ی کودک و نوجوان از منظر آیت‌الله خامنه‌ای اهمیتی فوق‌العاده می‌یابد:
«حقیقتاً باید بگویم که اگر مسئولان امور فرهنگی کشور بخواهند مسأله‌ی کودک و نوجوان را آن‌چنان که هست، مورد اهتمام قرار دهند، من خیال میکنم خیلی از آنهایی که مسئولند، از ساعات خوابشان هم خواهند زد تا به این مسأله بپردازند.» ۱۳۷۷/۲/۲۳ [۶]
در واقع می‌توان گفت از منظر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هر دو مقوله‌ی «کتابخوانی» و «تربیتِ کودک» ناظر به آینده بوده و از عوامل مهمِ رشد و پیشرفت ملت است. از ترکیبِ این دو موضوع مهم و اساسی می‌توان به اهمیت مقوله‌ی تولیدات فرهنگی و ادبی برای کودکان و نوجوانان در اندیشه و نگاه رهبر انقلاب پی بُرد.

و این همه در حالی است که جریان «تهاجم فرهنگیِ دشمن» نیز وجود دارد. جریانی که به دنبال اثرگذاری بر ذهن، قرهنگ، رفتار و سبک زندگیِ کودک و نوجوان و جوان ایرانی است تا نظام ارزشی خود را تحمیل کند:
«تهاجم فرهنگی یک حقیقتی است که وجود دارد؛ میخواهند بر روی ذهن ملت ما و بر روی رفتار ملت ما -جوان، نوجوان، حتی کودک- اثرگذاری کنند. این بازیهای اینترنتی از جمله‌ی همین است؛ این اسباب‌بازیهایی که وارد کشور میشود از جمله‌ی همین است... الان آموزش زبان انگلیسی خیلی رواج پیدا کرده... همه‌ی کتابهای آموزش که خیلی هم با شیوه‌های جدید و خوبی این کتابهای آموزش زبان انگلیسی تدوین شده، منتقل‌کننده‌ی سبک زندگی غربی است.» ۱۳۹۲/۹/۱۹ [۷]

خطر تهاجم فرهنگی آنجا جدی‌تر می‌شود که دسترسی به «کالای فرهنگی فاسد» کار سخت و دشواری نیست:
«در واقع دسترسی کودک ما، یک منبع فرهنگی نیست؛ بلکه با دید درست، دسترسی مراکز هدایت‌کننده‌ی فرهنگ در سرتاسر دنیا برای القای مقاصد استعماری به کودک ماست... ناگهان مشاهده میکنید دسترسی یک نفر که حداقل بیگانه است به این بچه، از راه همین کالاهای فرهنگىِ متداول و رسانه‌های گوناگون خبری و فرهنگی، بیشتر از شماست! این، جای نگرانی است و امروز این وجود دارد؛ چه من و شما بخواهیم، چه نخواهیم!» ۱۳۷۷/۲/۲۳ [۸]

* قصّه‌های خوب، سازنده شخصیت کودک است
در مقابل جریان تهاجم فرهنگی و نفوذ فکری و فرهنگیِ دشمن «کار و ابتکار» لازم است:
«در مقابل اینها دو چیز لازم است: یکی کار، یکی ابتکار؛ این دو کار و این دو نقطه‌ی مهم را باید در نظر [داشت]؛ باید کار کنیم، کار هم باید کار ابتکاری باشد.» ۱۳۹۲/۹/۱۹ [۹]

در این زمینه تولیدِ کالای فرهنگی و هنری و به‌خصوص کتابِ مناسب و مبتنی بر ارزش‌های دینی برای کودکان و نوجوانان ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است و یکی از قالب‌های بسیار اثرگذار برای نیل به این مقصود، توجه به داستان و «قصّه‌گویی» است:
«قصّه‌گویی، هنر بسیار خوبی است. قصّه‌های خوب، سازنده‌ی شخصیت کودک است. همان قصّه‌های قدیمی را که ما از مادر خودمان، از مادربزرگ و یا از پیرزن دیگری در کودکی شنیده‌ایم، امروز که مرور میکنیم، میبینیم در آنها چقدر حکمت وجود دارد! انسان، بعضی از خصال و تفکّرات خودش را که ریشه‌یابی میکند، به این قصّه‌ها میرسد. قصّه مقوله‌ی خیلی مهمّی است؛ منتها قصّه‌های خوب.» ۱۳۷۷/۲/۲۳ [۱۰]

و البته دائماً باید به این نکته توجه کرد که مهم‌ترین هدف در این فعالیت «ایجاد و تقویت ایمان» است:
«سعی کنید در این قصّه‌گویی و در این کار هنری، اوّلین چیزی را که در کودک ایجاد میکنید، ایمان باشد. هیچ چیز، معادل ایمان نیست. شما از این بچه، هرچه بخواهید بسازید، باید در او ایمان به وجود آورید... سعی کنید بچه‌ها را با ایمان کنید؛ ایمان به خدا، ایمان به حقیقتِ مطلق و ایمان به اسلام. اگر این بچه‌ها باایمان پرورش پیدا کردند و شما توانستید بذر ایمان را در دلشان بکارید، در آینده میشود از آنها هر شخصیت عظیمی ساخت و برای هر کاری مناسبند.» ۱۳۷۷/۲/۲۳ [۱۱]

«شما مربّی عزیز، شما که در کتابخانه با کودک مواجه میشوید، شما که قصّه میگویید، شما که کتاب میخوانید و شما که در کار هنری و آفرینش هنری خودتان، آن کودک را مخاطب قرار میدهید، بدانید که الان درست روی نقطه‌ی اصلی و اساسی حرکت میکنید. آن کسی میتواند از کار خود، شاد و خشنود و از رضای الهی خاطرجمع باشد که خلأِ لحظه را پر کند. خلأِ لحظه این است و شما این خلأ را پُر میکنید.»۱۳۷۷/۲/۲۳


آیت‌الله خامنه‌ای در همین زمینه‌ی داستان و قصّه‌گویی نیز توجه به «افسانه» را پیشنهاد داده‌اند البته با تذکر این نکته که پرداختن به وقایع مذهبی در قالب افسانه غلط است:
«افسانه، با داستانی که منطبق بر واقعیات است، تفاوتش همین است که مبالغه‌هایی در افسانه هست. ممکن است چیزهای خیلی بدی باشد، ممکن است خیلی هم بد نباشد. وقتی شما وقایع را مبالغه‌آمیز کردید و رنگ و روغنهای غلیظ به آن زدید و به ابعاد آن با واقعیت، یک مقدار فاصله دادید، می‌شود افسانه. وقتی آن را برگرداندید به ابعاد حقیقی خودش و صحنه را منعکس کردید، می‌شود داستان. همه جا می‌توانید این کار را بکنید... ما گاهی اوقات می‌بینیم ماجراهای پیغمبران، به‌عنوان «افسانه‌ی پیغمبران» نقل می‌شود. یا ماجرای آفرینش، که در قرآن به آن تصریح شده، به عنوان «افسانه‌ی آفرینش» منعکس می‌شود. این البته غلط است.» ۱۳۷۱/۵/۵ [۱۲]

رشد و تقویت خِصال و ویژگی‌های مثبت مقوله‌ی دیگری است که در کنار تقویت ایمان می‌توان در آثار مربوط به کودکان و نوجوانان مورد توجه و اهتمام قرار گیرد:
«میتوان بر محور ایمان، تعصّب و جمود و امثال آن را پروراند و تنید؛ میتوان صفات عالی، آزاداندیشی، شجاعت، بزرگواری و سماحت را پروراند و تنید. آنچه را که فکر میکنید برای این بچه و برای شخصیت او لازم است، بر محور ایمان بتنید.» ۱۳۷۷/۲/۲۳[۱۳]

حال اگر کسی با این نگاه به فعالیت در حوزه‌ی تولید کالای فرهنگی مناسب برای کودک و نوجوان پرداخت در واقع اقدامی اصلی و اساسی را انجام داده و «خلأِ لحظه» را پُر کرده است. چنین فردی می‌تواند از کارِ خود خشنود و نسبت به کسبِ «رضای الهی» خاطرجمع باشد:
«شما مربّی عزیز، شما که در کتابخانه با کودک مواجه میشوید، شما که قصّه میگویید، شما که کتاب میفرستید، شما که کتاب میخوانید و شما که در کار هنری و آفرینش هنری خودتان، آن کودک را مخاطب قرار میدهید، بدانید که الان درست روی نقطه‌ی اصلی و اساسی حرکت میکنید. شما درست آن کاری را که باید انجام گیرد انجام میدهید. آن کسی میتواند از کار خود، شاد و خشنود و از رضای الهی خاطرجمع باشد که خلأِ لحظه را پر کند. خلأِ لحظه این است و شما این خلأ را پُر میکنید.» ۱۳۷۷/۲/۲۳ [۱۴]

پی‌نوشت‌ها:
۱. مصاحبه در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب ۱۳۷۴/۲/۲۶
۲. بیانات در دیدار معلمان و اساتید دانشگاه‌های خراسان شمالی ۱۳۹۱/۷/۲۰
۳. بیانات در دیدار نخبگان استان یزد ۱۳۸۶/۱۰/۱۵
۴. مصاحبه در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب ۱۳۷۴/۲/۲۶
۵. بیانات در دیدار مسئولان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۷۷/۲/۲۳
۶. همان
۷. بیانات در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی ۱۳۹۲/۹/۱۹
۸. بیانات در دیدار مسئولان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۷۷/۲/۲۳
۹. بیانات در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی ۱۳۹۲/۹/۱۹
۱۰. بیانات در دیدار مسئولان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۷۷/۲/۲۳
۱۱. همان
۱۲. بیانات در دیدار اعضاى «کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان» ۱۳۷۱/۵/۵
۱۳. بیانات در دیدار مسئولان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۷۷/۲/۲۳
۱۴. همان

۰

رونمایی از یادداشت رهبر انقلاب بر کتاب داستانی «تَن تَن و سندباد»

کتابخانه اسلامی سبک زندگی اسلامی معروف نیوز رهبری انقلاب

رونمایی از یادداشت رهبر انقلاب بر کتاب داستانی «تَن تَن و سندباد»

رونمایی از یادداشت رهبر انقلاب بر کتاب داستانی «تَن تَن و سندباد»

در مراسم دومین پاسداشت هنر و ادبیات انقلاب اسلامی که صبح امروز (دوشنبه) در مؤسسه‌ی پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی برگزار شد، از یادداشت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر کتاب داستانی «تَن تَن و سندباد» نوشته‌ی آقای محمد میرکیانی رونمایی شد.
در این مراسم که از سوی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و با عنوان «نشست تخصصی ادبیات کودک و نوجوان از منظر رهبر انقلاب اسلامی» برگزار شد، جمعی از شخصیت‌های فرهنگی و ادبی حضور داشتند.
 
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این یادداشت که در آبان ماه ۱۳۷۳ به نگارش درآمده مرقوم داشته‌اند:

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم
ـ‌ من هم همین قصّه را همیشه تعریف می‌کردم! حیف که خیلی‌ها آن را باور نداشتند. حالا خوب شد، شاهد از غیب رسید! راوی این حکایت که خود همه چیز را به چشم خود دیده، حکایت تن تن و سندباد را چاپ کرده است. حالا دیگر کار من آسان شد! همین بس است که نسخه‌ی این کتاب را به همه‌ی بچه‌ها بدهم . .

*****************************************************************

گفت‌وگو با محمد میرکیانی، نویسنده کتاب «تن‌تن و سندباد»

خانواده‌ها باید فرزندان را هوشیار بار بیاورند

«من هم همین قصه را همیشه تعریف می کردم! حیف که خیلی ها آن را باور نداشتند. حالا خوب شد، شاهد از غیب رسید!» این بخشی از یادداشت کوتاهی است که رهبر انقلاب بعد از خواندن کتاب «تن‌تن و سندباد» در وصف این اثر نوشته‌اند. تن‌تن و سندباد کتابی داستانی برای مخاطب نوجوان است که در ابتدای دهه‌ی هفتاد با موضوع «تهاجم فرهنگی» نگاشته شد. محتوای ارزشمند، پیرنگ داستانی قوی و زبان استعاری از ویژگی‌های ممتاز این اثر ارزشمند است. در آستانه‌ی رونمایی از یادداشت رهبرانقلاب بر این کتاب، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR گفت‌و‌گویی با نویسنده‌ی کتاب، آقای محمد میرکیانی تریتب داده است. نویسنده‌ای که در کارنامه‌ی ادبی خود کتاب‌هایی همچون «قصه‌ی ما مثل شد»، «پهلوان حیدر» و «قند و پند» را نیز دارد.

* چه شد که شما به حوزه‌ی داستان کودک و نوجوان علاقه پیدا کردید و به این حوزه وارد شدید؟
ادبیات کودک و نوجوان، ادبیات پایه‌ای و ریشه‌ای است. من تقریباً از اوایل جوانی علاقه‌ی وافری به نوشتن داشتم، به‌دلیل اینکه در ایام نوجوانی، کارگر چاپخانه بودم. قدیم‌ها کارگر چاپخانه، بعد از نویسنده یا مترجم، اولین کسی بود که متن را می‌خواند. از همین‌جا به ادبیات علاقه‌مند شدم. البته کار اصلی‌ام برای نوشتن را بعد از انقلاب شروع کردم. مسجدی بود به اسم مسجد نبوی که در آنجا کار تئاتر را شروع کردم. یکی دو سال بعد، شروع به نوشتن قصه کردم. تقریباً اسفندماه سال ۱۳۶۰ بود که داستانی نوشتم به اسم «قلعه‌ی شاه مال منه». این داستان مبنای ورودم به صداوسیما شد. اولین برنامه‌ای هم که شروع کردم، برنامه‌ی «قصه‌ی ظهر جمعه» بود. در آن دوران با آقای رهگذر آشنا شدم و همان آشنایی مبنایی شد برای نوشتن در عرصه‌ی ادبیات کودک و نوجوان.

در رابطه با اینکه چرا برای این گروه سنی می‌نویسم، باید بگویم معمولاً هنرمندان و نویسندگان این حوزه هرکدام به‌دلایلی وارد آن می‌شوند. اولین و مهم‌ترین دلیلش این است که با این گروه می‌توانند ارتباط برقرار کنند؛ یعنی به‌راحتی می‌توانند وارد فضا یا دنیای ذهنی مخاطب شوند. وقتی توانستند وارد دنیای ذهنی مخاطب شوند، می‌توانند با آن حرف بزنند و ارتباط برقرار کنند و زندگی، هستی، معارف و اندیشه را برایشان تعریف کنند. علت اصلی فعالیت من در عرصه‌ی ادبیات کودک و نوجوان هم همین بود؛ یعنی گروهی بود که می‌شناختمشان و می‌توانستم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. علاوه بر این، حوادث و ماجراهای دوران کودکی و نوجوانی‌ام را خوب به یاد داشتم و این‌ها برای کار بهتر، به من کمک می‌کرد.

* نکته‌ی حائز اهمیت این است که ادبیات نوجوان یکی از مهم‌ترین عرصه‌های ادبی است که می‌تواند بر هویت نسل آینده تأثیرگذار باشد. در مورد اهمیت این موضوع توضیح دهید و اینکه چرا در ایران این موضوع ضعیف است؟
دوره‌ی نوجوانی، دوره‌ی تفکر و یافتن فلسفه‌ی زندگی است. دوره‌ی بایدها و نبایدهاست. دوره‌ی اندیشه است. دوره‌ای است که نوجوان به من وجودی خودش و به چراها خیلی فکر می‌کند. زندگی چرا این‌‌گونه است، من در آینده چرا باید آن‌گونه شوم، چرا این‌طور فکر کنم، چرا این لباس‌ها را بپوشم، چرا این غذاها را بخورم و... برای همین، سرمایه‌گذاری اصلی در دنیا، روی گروه سنی نوجوان انجام می‌گیرد.

فضای کار برای دوران کودکی، دوره‌ی آموزشی است؛ یعنی در حقیقت، مخاطب شما تحت‌تأثیر پیام‌های آموزشی مستقیم، راحت‌تر قرار می‌گیرد. روشن‌تر عرض کنم، خردسال و کودک راحت‌تر حرف نویسنده را می‌فهمند. دوران نوجوانی اما این‌گونه نیست. دوره‌ی نوجوانی دوره‌ی چندوچون است. برای همین، نوشتن برای نوجوانان، به‌مراتب دشوارتر از نوشتن برای کودکان است. البته من برای همه‌ی رده‌های سنی نوشته‌ام؛ هم برای کودک و هم برای نوجوان. منتها چون دوره‌ی نوجوانی دوره‌ی منطق و اندیشه و فلسفه است، فرد به‌سادگی تحت‌تأثیر پیام یا اندیشه‌ی نویسنده قرار نمی‌گیرد. به ‌همین علت، تعداد نویسندگان نوجوان کمتر است.

* در سال‌های اخیر، رهبر انقلاب تأکید داشتند که تولید محصولات فرهنگی‌مان، مخصوصاً برای کودک و نوجوان، باید افزایش پیدا کند؛ چراکه محصولات غربی در این حوزه زیاد است، اما محصولات بومی خیلی کم هستند. رفتار مسئولان را در زمینه‌ی تولید محصولات فرهنگی برای این رده‌ی سنی، چگونه ارزیانی می‌کنید؟ چرا محصولات فرهنگی ما نسبت‌به دهه‌ی شصت و هفتاد، کاهش پیدا کرده است؟
دلایل مختلفی دارد. اولاً در دهه‌ی شصت، ما در فضای تولید محصول فرهنگی، رقیب نداشتیم. شبکه‌های مجازی، ماهواره‌ها، اینترنت و... نبود. مسئولین کشور هم به‌دلیل اینکه هنوز نظام تثبیت نشده بود، دائم دغدغه‌ی فعالیت‌های فرهنگی داشتند و فکر می‌کردند بهترین راه تثبیت نظام، تولید کالای فرهنگی است. با گذشت زمان و تصور اینکه دیگر تهدیدات فرهنگی تمام شده است، سطح تولید محصولات فرهنگی کودک و نوجوان هم کاهش یافت و در نهایت به فراموشی سپرده شد.

ثانیاً مدیریت فرهنگی ما قوی نیست. در دنیا دوره‌ای بود که تولید محصول فرهنگی یک کار شخصی محسوب می‌شد، مثلاً یک نفر تابلویی برای خودش می‌کشید یا یک نفر برای خودش کتابی می‌نوشت یا شعری می‌گفت، ولی با گذشت زمان، برای اینکه محصول فرهنگی به دست مخاطب برسد و تکثیر شود، نیاز به مدیریت فرهنگی به وجود آمد. امروزه در دنیا، پشت هر کتاب یا فیلم خوبی که تولید می‌شود، یک مدیر توانمند وجود دارد. موج‌های سنگین تبلیغاتی برای محصولشان ایجاد می‌کنند و با آدم‌های مختلف راجع‌به آن اثر گفت‌وگو می‌کنند و به این ترتیب، اثرشان به‌عنوان یک محصول فرهنگی مطرح می‌شود. متأسفانه در سال‌های اخیر، مدیریت فرهنگی ما ضعیف بوده است.

* شما در ابتدای دهه‌ی هفتاد، کتاب «تن‌تن و سندباد» را نوشتید. ماجرای نوشتن آن چه بود و چرا احساس کردید باید چنین کتابی با این مضمون نوشته شود؟
من از سال ۶۱ تا ۷۲ سردبیر و نویسنده‌ی قصه‌ی ظهر جمعه‌ی رادیو بودم. خیلی از داستان‌ها را در آن زمان من می‌نوشتم یا بازنویسی و تنظیم رادیویی می‌کردم. یکی از کارهایی که مجبور بودم برای رادیو انجام بدهم، این بود که هر هفته یک قصه بنویسم. برای این کار به متون کهن فارسی مراجعه می‌کردم. درباره‌ی فضاها، آدم‌ها، قهرمان‌ها، سرزمین‌های دور و نزدیک و مخصوصاً فضاهای خاصی که در ادبیات کهن و عامیانه‌ی ما راجع‌به جاده‌ی ابریشم بود، مطالعه می‌کردم. در اوایل دهه‌ی هفتاد که رهبر انقلاب بحث تهاجم فرهنگی را مطرح کردند، کتاب «تن‌تن و سندباد» را نوشتم که فکر می‌کنم اولین رمانی بود که راجع‌به تهاجم فرهنگی نوشته شده است.

البته در این داستان همه‌ی شخصیت‌ها یکسان نیستند. مثلاً شخصیت تن‌تن که او را یک جهان‌گرد می‌شناسند (که البته از نظر من جهان‌گیر است، نه جهان‌گرد) و بچه‌ها هم دوستش دارند و طرفدار هم زیاد دارد، نماد یکی از قدرت‌های غرب است. تن‌تن نماد یک نوجوان آمریکایی شیرین و باهوش است. یا کاپیتان هالوک نماد قدرت نظامی آن‌هاست. پرفسور نماد اندیشه و فکر و فناوری آن‌ها و سگ پشمالو نماد سبک زندگی آن‌هاست. ما که در زندگی‌مان سگ نداریم که وارد زندگی‌مان شود. این‌ها شخصیت‌هایی هستند که همه‌جای دنیا می‌روند. من تصور کردم که در مقابل این شخصیت‌ها، باید شخصیت‌های داستانی را قرار بدهیم که آن‌هم بتواند همه‌جای دنیا برود. دیدم شخصیتی که ما داریم، سندباد داستان «هزارویک شب» است. البته این سندباد با آن کارتونی که ژاپنی‌ها درست کرده‌اند، تفاوت دارد. سندباد سفرش را از ۳۵سالگی شروع می‌کند، نه از نوجوانی.

* بعد از نوشتن کتاب، چه حاشیه‌هایی به وجود آمد؟
خیلی از همکاران بنده خوش‌شان نیامد. به ‌نظرشان می‌آمد این کار، کتاب‌سازی است. خیلی وقت‌ها که می‌خواهند بگویند کاری ارزش فرهنگی ندارد، می‌گویند کتاب‌سازی شده است. می‌گفتند میرکیانی کتاب‌سازی کرده است و این شخصیت‌ها را داخل داستان قرار داده است تا جذابیت ایجاد کند، درحالی‌که من واقعاً نیازی به این موضوع نداشتم. هدف اصلی‌ام این بود که تهدید فرهنگی که احساس می‌کردم وجود دارد، به مخاطب و جامعه منتقل کنم.

* گویا سال‌ها گذشت تا این دوستان متوجه موضوع تهاجم فرهنگی شدند.
بله، این ما هستیم که باید هوشیار باشیم. یکی از کارهایی که غربی‌ها برای تسلط بر دنیا انجام می‌دهند، «یکسان‌سازی فرهنگی» است. برای اینکه این کار انجام شود، باید مابقی مردم دنیا مثل آن‌ها فکر و زندگی کنند تا از این طریق، آن‌ها بتوانند محصولات خودشان را بفروشند. در حقیقت راه تسلط اقتصادی، تسلط فرهنگی است. تا فکر یک جامعه را تغییر ندهند، نمی‌توانند محصول خود را بفروشند. این یک واقعیت است. مثلاً اینترنت که می‌آید، بخشی از آن، توسعه‌ی محصولات آن‌هاست و بخشی دیگر، تبلیغ و ترویج فکر و اندیشه‌ی آن‌ها. ما هم می‌توانیم از این امکان استفاده کنیم، به‌شرطی که واقعیت را درک کنیم. واقعیت این است که تهاجم فرهنگی را باور کنیم. تهاجم فرهنگی وجود دارد. از قبل هم وجود داشته، منتها حالا چندلایه و پیچیده شده است.

یک زمان آن‌ها علیه اسلام محصول تولید می‌کردند، بعد علیه انقلاب محصول تولید کردند و حالا علیه ایران هم فیلم می‌سازند، مثل فیلم «سیصد». برای اینکه فهمیده‌اند اندیشه‌ای در مقابل اندیشه‌ی آن‌ها وجود دارد. بنابراین ما هم باید در مقابل آن‌ها برنامه‌ریزی کنیم و نقاط قوت و ضعف خودمان را به‌درستی بشناسیم. همین حوزه‌ی ادبیات کهن که بنده در آن کار می‌کنم، یکی از نقاط قوت فرهنگی ماست که مانع از یکسان‌سازی فرهنگی و تبلیغ فرهنگ غرب می‌شود. غرب به‌شدت به‌دنبال از بین بردن خرده‌فرهنگ‌هاست، چون این خرده‌فرهنگ‌ها هستند که موجب پایداری فرهنگ و هویت می‌شوند. «تن‌تن و سندباد» هم در حقیقت برآمده از همین خرده‌فرهنگ شرقی و ادبیات عامه و کهن خودمان است.

ایران از آن جهت برای غرب اهمیت دارد که در چهارراه جاده‌ی ابریشم قرار داشته و نقطه‌ی طلایی تمدن‌های بزرگ جهان است. بنابراین آن‌ها سعی دارند بر آن تسلط پیدا کنند، چون اگر بر ایران تسلط پیدا کنند، بر کل منطقه دست پیدا می‌کنند. از منظر اقتصادی و سیاسی نیز اهمیت ایران قابل ملاحظه است. واضح است که همواره نمی‌توانند با لشکرکشی به اهداف خود دست پیدا کنند و ایران را تحت سلطه قرار دهند. بنابراین از طریق فرهنگ این کار را انجام می‌دهند. محصول فرهنگی تولید می‌کنند و از این راه هم درآمد کسب می‌کنند، هم فرهنگ و فکر خود را تبلیغ می‌کنند و هم موجب از بین بردن فرهنگ ملی ما می‌شوند.

* در اوایل دهه‌ی هفتاد، در بدو ورود پدیده‌ای به نام ماهواره، گویا شما خیلی زودتر از برخی مدیران فرهنگی متوجه تهدید فرهنگی علیه ما شدید و شروع به نگارش کتاب «تن‌تن و سندباد» کردید. اگر بخواهید توصیه‌ای برای این روزها داشته باشید، چه می‌گویید؟
بهترینش به نظر من، همان بصیرت است. بصیرت برای نوجوانان و خانواده‌های ما حرف اول را می‌زند. اولاً خانواده‌ها باید فرزندان ما را هوشیار بار بیاورند. در سرمایه‌داری غرب، هیچ‌کاری بدون هدف انجام نمی‌شود. به قول خودشان، برای سنت‌سنت‌شان برنامه‌ریزی می‌کنند. بنابراین تولید فکر و فرهنگ، تولید فیلم و سریال و پویانمایی، راه‌اندازی شبکه‌های ماهواره‌ای، برگزاری جشنواره‌های هنری و علمی بین‌المللی، همه و همه با قصد و هدفی انجام می‌شود. بهترین راه مقابله آن است که ما در برابر آن هوشیار باشیم و بصیرت داشته باشیم.

دوم آنکه براساس اولویت‌ها و نیازهای کشور و جامعه، تولید کنیم. باید قدم‌هایمان را حساب‌شده برداریم؛ یعنی اگر از ما پرسیدند که این داستان، این فیلم یا این سریال برای چه ساخته شده است، باید دلیل و هدف قانع‌کننده‌ای داشته باشیم. البته متأسفانه در حال حاضر این‌گونه نیست. هر محصولی به‌صرف اینکه محصولی فرهنگی است، قابل ارائه نیست. کمااینکه هر غذایی به‌صرف اینکه اسمش غذاست، قابل خوردن نیست. برای غذای جسم کودکانمان تا چه‌اندازه اهمیت قائل هستیم، اما به غذای روح آن‌ها اهمیت نمی‌دهیم. خانواده‌ها باید قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، متوجه خطر فرهنگی موجود بشوند.

سوم آنکه باید به تاریخ خودمان (تاریخ ملی و تاریخ اسلامی‌مان)، ادبیات کهن و عامه‌مان و همچنین شناخت عناصر فرهنگی‌مان، توجه بیشتری داشته باشیم. مثلاً ما در فرهنگ ملی‌مان چیزی به نام «ضرب‌المثل» داریم. این ضرب‌المثل‌ها در حقیقت امربه‌معروف و نهی‌ازمنکرند. همان سبک زندگی اسلامی-ایرانی‌اند. در آن‌ها امانت‌داری و منظم بودن، دست‌درازی نکردن به اموال غیر، آداب معاشرت درست با دیگران، رعایت حق‌الناس و... وجود دارد. همه‌ی این‌ها امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر هستند. گسترش همین فرهنگ و ادبیات عامه و قدیمی، موجب پایداری فرهنگی کشور می‌شود. متأسفانه در فیلم‌ها و سریال‌های خودمان، از این تلمیحات و اشارات خیلی کم بهره می‌بریم و برعکس، از تلمیحات وارداتی استفاده می‌کنیم. مثلاً در فلان سریال، یکی از شخصیت‌ها به دیگری می‌گوید «تو فکر کردی سوپرمنی». تلمیحات در حقیقت نمک یک زبان و فرهنگ محسوب می‌شوند. این‌ها را نباید از فرهنگ‌های دیگر گرفت.

در غرب، گاهی هزینه و زمان زیادی صرف می‌کنند تا یک اصطلاح جا بیفتد. مثلاً شکسپیر در نمایشنامه‌ی «هملت» می‌نویسد: «بودن یا نبودن، مسئله این است.» چقدر این جمله را در آثار فرهنگی و هنری خودشان تکرار کردند تا آن را در فکر جامعه جا بیندازند. حالا دیگر ما هم این جمله را می‌دانیم. در ادبیات ملی ما، کلی از این عبارات حکمت‌آمیز و پندآموز و جملات نغز وجود دارد، خیلی بیشتر و بهتر و حکیمانه‌تر از جملات تمدن غرب. مثلاً «خدایا از تو می‌خواهم که چیزی نخواهم.» اما متأسفانه این‌ها در تولیدات فرهنگی ما اصلاً وجود ندارد، درحالی‌که منبع اصلی تولید فکر و فرهنگ، ادبیات است. ما اگر با ادبیات غنی خودمان آشنا نباشیم، نمی‌توانیم حرف بزنیم. کسی که مطالعه نداشته باشد، از دایره‌ی واژگانی کمی برخوردار است و بنابراین نمی‌تواند به‌خوبی حرف بزند. حتی مدیران فرهنگی ما را هم می‌توانید این‌گونه امتحان کنید. مدیران فرهنگی زیادی را دیده‌ام که موقع سخنرانی، متنی را مثل انشای بچه‌دبستانی‌ها، جلوی چشمشان می‌گیرند و از روی آن می‌خوانند. معلوم است این مدیر فرهنگی، نه از ادبیات چیز خاصی می‌داند و نه اینکه مطالعه‌ی چندانی داشته است. واضح است که اساساً این فرد توانایی تأثیرگذاری بر فلان هنرمند را نخواهد داشت.

بنابراین آن چیزی که من در این کتاب دنبال آن بوده‌ام، هوشیاری نسبت‌به زندگی، ایران و اتفاقات جاری در دنیاست تا بچه‌ها بتوانند با خواندن این کتاب، متوجه یک مسیر تاریخی درست شوند. مثلاً در جایی از این کتاب، گفت‌وگویی بین رستم و تارزان وجود دارد. تارزان به رستم می‌گوید «غریبه تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟» رستم می‌گوید «آن زمانی که در مغرب‌زمین اصلاً خبری نبود، من اینجا داشتم گورخر شکار می‌کردم.» هدفم این بود که با این گفت‌وگو نشان بدهم که تمدن ماست که پیشینه‌ای تاریخی دارد، وگرنه از کشف آمریکا فقط سیصد سال می‌گذرد. نوجوان ما باید این را بداند. باید بداند که در دنیا، ما حرف برای گفتن داریم و حالا که حرف برای گفتن داریم، نباید خیلی راحت تحت‌تأثیر حرف دیگران قرار بگیرد. البته ما هیچ‌گاه ستیزه‌جو نبوده‌ایم. آن‌ها همیشه ستیزه‌جو بوده‌اند و جنگ‌ها را همیشه آن‌ها راه انداخته‌اند، مخصوصاً در صد سال اخیر. ما فقط در مقابل تهاجمات آن‌ها، ایستادگی کرده‌ایم.

* سؤال آخر اینکه کار بعدی که در دست دارید، چیست؟
مدت‌هاست که موضوعی برای نوشتن، ذهن من را مشغول کرده و آن‌هم نگارش رمانی جذاب درباره‌ی انقلاب اسلامی است. رمانی که جذاب باشد و مخاطبش هم کودکان باشند، کار خیلی سختی است. دوست دارم رمانی بنویسم که بچه‌ها با آن ارتباط برقرار کنند و آن را بخوانند. درباره‌ی دفاع مقدس الحمدالله کارهای خوبی شده است که البته کافی نیست، اما به‌هرحال کارهای خوبی انجام شده، اما درباره‌ی انقلاب اسلامی هنوز این اتفاق نیفتاده است. ان‌شاءالله خدا کمک کند و بتوانم این کار را انجام بدهم.

۰

نماهنگی از دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهیدان اعلمی

بانک فیلم زندگی به سبک شهدا رهبری انقلاب

نماهنگی از دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهیدان اعلمی

نماهنگی از دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهیدان اعلمی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «من بدون تعارف، نشستن پهلوی والدین شهدا و روی فرش آنها و زیر سقف آنها را برای خود سعادت می‌دانم، برای خود مفید می‌دانم. ما از شماها کسب روحیه و معنویت می‌کنیم، الحمدلله رب العالمین.»
همزمان با فرا رسیدن میلاد با سعادت حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله علیها، پایگاه اطلاع رسانی KHAMENEI.IR نماهنگی از حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده‌ی شهیدان اعلمی، در دی‌ماه سال ۹۴ را منتشر می‌نماید.

نماهنگی از دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهیدان اعلمی

عنوان کلیپ : شهیدان اعلمی

دانلودفیلم

منبع:سایت شهدای نیاک

۰

توصیه‌ای به دختران عزیزم!

حجاب سبک زندگی اسلامی رهبری انقلاب

توصیه‌ای به دختران عزیزم!

امروز، بحمداللَّه، در همه کشور، دانشگاه و حوزه علمیه وجود دارد و دختران جوان، در بخشهای مختلف این دو نهاد و مرکز علمی، آگاهی کسب میکنند و به علم‌آموزی میپردازند. تا وقتی این روحهای جوان، پرشور، دارای آگاهی، با اراده وبا محبّت، در جامعه ما بحمداللَّه فراوان است، استکبار، امریکا و دشمنان ریز و درشت این ملت، هیچ غلطی نسبت به این کشور نمیتوانند بکنند. توصیه من به خواهران و دختران عزیزم این است که معلومات و آگاهیهایتان را بیشتر کنید. مطالعه، دقّت، تحقیق، درس، ورود به مسائل مورد ابتلای روز و اهتمام به کارهای دینی، جزو وظایف حتمی و مسلّمی است که امروز زنان کشور باید مثل مردان، خود را موظّف به انجام آنها بدانند. شما هستید که فرزندان صالح میپرورید و همسران خود را برای ورود به میدانهای مثبت، تشجیع میکنید. بسیاری از زنان، شوهرانِ خودشان را بهشتی میکنند و آنها را از مشکلات دنیا و آخرت نجات میدهند. کار و تلاش زن و آگاهی و موضعگیری او، چنین ارزشی دارد.
رهبر انقلاب؛ ۷۵/۶/۲۸

گزیده بیانات / الگوی سوم زن

۰

سخنان صریح ارزشمند حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب در مورد دختران به اصطلاح بد حجاب

حجاب بانک فیلم رهبری انقلاب

سخنان صریح ارزشمند حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب در مورد دختران به اصطلاح بد حجاب

سخنان صریح ارزشمند حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب در مورد دختران به اصطلاح بد حجاب

برگرفته شده از بیانات امام خامنه ای (مدظله العالی) در مورد حجاب 


دانلودفیلم

منبع"سایت انصارکلیپ

۰

نماهنگ گوهری درصدف

حجاب بانک فیلم رهبری انقلاب

نماهنگ گوهری درصدف

نماهنگ گوهری درصدف

برگرفته شده از بیانات امام خامنه ای (مدظله العالی) در مورد حجاب / کاری از سایت انصار کلیپ


دانلودفیلم

۰

پوشش دختر در مقابل خواستگار چگونه باید باشد؟

حجاب احکام پرسش وپاسخ رهبری انقلاب

پوشش دختر در مقابل خواستگار چگونه باید باشد؟

پوشش دختر در مقابل خواستگار چگونه باید باشد؟

مطابق با فتاوای آیت‌الله العظمی خامنه‌ای؛ توسط حجت‌الاسلام والمسلمین فلاح‌زاده

دختری که هنوز عقدش با پسری که به خواستگاری او آمده خوانده نشده -ولو انگشتر هم آورده باشند- بنا بر حکم اولی نامحرم هستند و حدود و ثغور شرعی در رابطه با حجاب، نگاه و حتی صحبت باید رعایت شود، اما یک استثنائی وجود دارد؛ زمانی که خواستگار آمده، همه‌ی صحبت­‌ها شده و توافق صورت گرفته، فقط مانده که پسر نامزدش را خوب ببیند که آیا کاملاً مورد پسند است یا خیر؛ گفته‌اند یک نگاه به مو و اینها اشکالی ندارد آن هم احتیاط این است که لباس توری داشته باشد و از روی آن ببیند اما این بدان معنا نیست که هر روز خواست صبح و شب راه بیفتد دخترها را ببیند بعد راجع به شرایط صحبت بکند.

ادامه احکام وپرسش وپاسخ

۰

گوشه‌ای از مکاشفات عالم ربانی آیت‌الله بهاءالدینی و آیت الله العظمی بهجت

علمای دین سبک زندگی اسلامی پرسش وپاسخ رهبری انقلاب حکایت خوبان

گوشه‌ای از مکاشفات عالم ربانی آیت‌الله بهاءالدینی و آیت الله العظمی بهجت

گوشه‌ای از مکاشفات عالم ربانی آیت‌الله بهاءالدینی و آیت الله العظمی بهجت

حجت‌الاسلام کاظم صدیقی امام جمعه موقت تهران در آستانه پانزدهمین سالگرد رحلت آیت‌الله بهاءالدینی ماجراهای مختلفی از مکاشفات این عالم ربانی و آیت الله العظمی بهجت بیان کرد.

به گزارش جهان به نقل از ماهنامه پاسدار اسلام، در آستانه پانزدهمین سالگرد رحلت عالم ربانی و عارف پارسا، حضرت آیت‌الله سیدرضا بهاءالدینی، فرصت را مغتنم دانستیم تا خدمت حجت‌الاسلام والمسلمین صدیقی برسیم و از زبان ایشان شمه‌ای از حالات و کمالات آن سالک الی الله را بشنویم.

در این گفت‌وگوی صمیمی، صحبت‌های شنیدنی و نکات جالبی هم درخصوص آیت الله بهجت، امام خمینی و رهبر معظم انقلاب مطرح شد که دریچه‌های جدیدی را در شناخت این بزرگواران به روی مخاطب می‌گشاید.

*سؤال اولمان این است که از چه زمانی با آیت‌الله بهاءالدینی آشنا شدید؟

ـ خیلی دقیق یادم نیست. من بچه طلبه بودم در یک مجلسی که ایشان بودند، روضه خواندم و آقای بهاءالدینی خیلی مرا تحویل گرفت. این حرف‌هایی که الان به برکت امام و انقلاب مطرح است، آن موقع اصلاً کسی در این وادی‌ها نبود، ولی خب امثال آنها را دوست داشتم. اینها هم ما را دوست می‌داشتند و خیلی عادی تفقد و نوازش می‌کردند، ولی رفت و آمد اصلی ما با مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی از اواخر دوره حضرت امام بود که رسماً گاهی به منزلشان می‌رفتیم. ایشان هم سراغ ما را می‌گرفت. قهراً هم آدم یک احساس خاص و جدیدی پیدا می‌کند. کرامت‌های ایشان را می‌شنیدیم و دیگر با این دید به ایشان نگاه می‌کردیم. آن وقت‌ها این جوری نبود. نماز آقای بهجت می‌رفتیم، روضه آقای بهجت می‌رفتیم و حالیمان نبود که آقای بهجت از اولیاءالله است، اشرافی دارد، چشم بازی دارد. اینها حالیمان نبود، ولی دوست داشتیم. آقای بهاءالدینی هم همین‌ جور بود. بعد از انقلاب، امام افق را عوض کرد و خیلی از ناگفتنی‌ها را دریافتیم و فهمیدیم که اینجاها هم خبرهایی هست.

ما معمولاً خدمت آیت‌الله بهاءالدینی می‌رفتیم و معمولاً هم ایشان نوازش خاصی داشت و گاهی ما را برای ناهار نگه می‌داشت. صبح که می‌رفتیم، می‌پرسید صبحانه خوردی یا نه و به ما صبحانه می‌داد. یک بار تهران آمدند، منزل ما و شب ماندند. تنها شبی که خدمت ایشان بودم، همان شبی بود که ایشان تهران بود. دلم می‌خواست بدانم شب را ایشان چگونه می‌گذراند؟ و آن شب را نخوابیدم. ایشان بعد از نیمه شب بلند شد. می‌دانستیم که چای باید کنارشان باشد، چایشان آماده بود. قبل از وضو، بلند شدند، نشستند مدتی در عالم خودشان بودند و داشتند نگاه می‌کردند، بعد رفتند وضو گرفتند و آمدند و نماز شب مختصری خواندند. شاید نماز شب آقا یک ربع بیشتر طول نکشید. بعد از نماز شب همین‌طور ساعتها در عالم خودشان بودند.

* با آیت‌الله بهجت از چه زمانی آشنا شدید؟

ـ دقیقا یادم نمی‌آید ولی از همان دورانی که بچه طلبه بودم خدمت آیت‌الله بهجت، علاقه داشتم. همان ایام یک بار که رفته بودم مشهد، برای آقا یک پوستین‌ خریدم. وقتی برگشتم رفتم درِ خانه آقای بهجت. در زدم، آمد دم در، گفتم: «آقا! من این را برای شما آورده‌ام».

فرمودند: «اگر روز قیامت، مرا دیدی که وضع بدی دارم، پشیمان نمی‌شوی که این را آوردی؟ اگر به عنوان یک آدم خوب آوردی، به من نده». از همان ‌جا خلاصه حجت را رساند که اینکه دیگران فکر کنند آدم خوبی هستی فایده ندارد...

ما که افق آنها را نداشتیم، فقط ظواهرشان را می‌دیدیم. آقای بهجت کلاس دیگری بود، آقای بهاءالدینی مسیر خاص خودش را داشت و در نوع خودش بی‌نظیر بود.

آقای بهجت استاد داشته، استادش آقای قاضی بوده و کار کرده، رفقایشان امثال آقای علامه طباطبایی و دیگران بودند و اهل دستورات و نسخه‌ها و سیر و سلوک بوده است. اما آقای بهاءالدینی تا آخر عمر اصلاً در این وادی‌ها نه رفت و نه کسی را تشویق کرد که فلان ذکر را بگویند، فلان کار را بکنند. مجالسش خیلی عُرفی و عادی و نشست و برخاستش خیلی مردمی بود. با همه بود و با هیچ‌کس نبود. آقای بهجت امساک داشت در اینکه همه را بپذیرد یا وقتش را به همه کسی بدهد و علی‌الدوام مشغول کارهای خاص خودش بود، ولی آقای بهاءالدینی خیلی دست‌باز بود در اینکه همه را بپذیرد و رفت و آمد کند. هیچ تکلفی، هیچ نوع تقیدی جز قید شرعی در وجود آقای بهاءالدینی مطلقاً نبود.

وقتی ایشان آمد منزل ما، خب به اعتبار ایشان عده دیگری هم آمده بودند. عیال ما هم با یک عشقی، آستین بالا زده بود و غذاهای خوبی درست کرد. برای آقا سوپ به همراه آن غذاها درست کرده بود. اما ایشان هیچ دست به غذاها نبرد، ولی سوپ را خورد. آب هویج آوردیم، آب هویج را هم خورد، ولی نه گله کرد که چرا این‌ جور غذایی را درست کردید، نه خودش این ‌جور بود که حالا که اینها زحمت کشیده‌اند باید بخوریم. هیچ! هیچ! راحتِ راحت! انگار مثلاً خانه خودش است و هیچ تکلفی نداشت. بعد هم صبح که شد، گفت: «من می‌خواهم بروم کنار باغچه بنشینم». فرش انداختیم و آنجا نشست. حالا اینکه مهمان است و چیز خاصی باشد، اصلاً مطرح نبود.

محضرشان هم که می‌رفتیم، این جور نبود که حالا کسی آمده و چیز جدیدی باید باشد. همان حالات عادی خودشان را داشت. بی‌تکلفی آقای بهاءالدینی بارز بود و علاوه بر آن، از بازی و بازیگر خیلی بدش می‌آمد.

فردی از ایشان درخواست کرده بود که بروند منزلش و شاید مقدماتی را هم فراهم کرده بود. آن بنده خدا کاره‌ای هم بود، وقتی آمد، آقا یک حالتی نشان دادند که خیلی برای ما عجیب بود و نرفتند. هم نرفتند و هم نشان دادند که خوششان نمی‌آید. اما اشخاصی بودند که در آن رده‌ها نبودند، ولی آقا به قدری راحت برخورد می‌کرد که طرف احساس می‌کرد آقا خیلی دوستش دارد. معمولاً این شیوه ایشان، شیوه حضرت رسول‌«ص» بود.

خود من هم فکر می‌کردم، آقا هیچ‌کس را بیشتر از من دوست نمی‌دارد! آخرین دیداری که با ایشان داشتم، حالشان خوب نبود، سکته‌شان شدید بود. می‌خواستند بلند شوند نمی‌توانستند، من رفتم کمک کنم. حاج‌آقا عبدالله آمد، ایشان گفت: «بعضی‌ها از فرزند به آدم نزدیک‌ترند، بگذار کمک کند»، ولی احساسم این است که با خیلی‌ها این جور بودند. وقتی عنایتشان شامل بود، هر کسی که می‌رفت فکر می‌کرد که آقا خیلی به ایشان لطف دارند.

* از کرامات و حالات معنوی آن بزرگواران چه مواردی را در یاد دارید؟

ـ من در محضر آقای بهاءالدینی نه سؤال می‌کردم و نه پیش آمد که ایشان از کرامت‌ها چیزی بگوید.

با آقای بهجت هم در طی سنواتی که روضه‌خوانشان بودیم و خیلی وقت‌ها در خلوت‌هایشان بودیم، گاهی می‌رفتم، آقا می‌آمدند، می‌نشستند و تحملمان می‌کردند، ولی یادم نمی‌آید یک بار چیزی سؤال کرده باشم. معمولاً دوست داشتم خودشان عنایتی بکنند و حرفی بزنند. من نه چیزی پرسیدم، نه ایشان از این مسائل با ما چیزی مطرح کردند البته گاهی بعضی از کرامت‌های دیگران را می‌گفتند.

آقای بهاءالدینی قضیه‌ دوره بچگی خود را این گونه فرمودند که: «با بچه‌ها بازی می‌کردیم، خواب دیدیم، مَلَکی چیزی تقسیم می‌کند. به ما که رسید، گفتند این اهل بازی است. به او چیزی ندهید». فرمودند: «بچه بودم که این خواب را دیدم. از آنجا بازی را از ما گرفتند و ما بازی را کنار گذاشتیم» و ایشان هم خودش واقعاً بازی نداشت. از این تشریفاتی که بعضی از ماها، در شأن آخوندی‌مان رعایت‌هایی می‌کنیم، اصلاً نداشت. هیچ نداشت. ایشان با اشخاصی که این جور بودند، خوشحال نبود.

یک چیزی هم که در آقای بهاءالدینی یافتم، هم خودشان تصریح می‌کردند و هم خودم گاهی دیده بودم. ایشان نفوس ناریه را می‌شناختند. یک بار رفتم خدمت ایشان. ساعت را نگاه کردم، دیدم چهار ساعت است در منزل ایشان هستم. خیلی خجالت کشیدم. بین خود و خدا منفعل شدم. چنین آقایی و چنین نوری را ما چه کاره‌ایم که چهار ساعت وقت ایشان را گرفتیم؟ با خجالت به ایشان گفتم: «آقا! ما در محضر شما گویا در زمان نیستیم. من به ساعت نگاه نکرده بودم. خیلی مزاحم شدیم، اذیت شدید.» ایشان فرمودند: «نه! ما از وجود شما اذیت نمی‌شویم. ما از نفوس ناریه اذیت می‌شویم».

آقای بهاءالدینی یک چیزی را برای همه تکرار می‌کرد، آقای بهجت هم یک چیزی را برای همه تکرار می‌کرد. آقای بهجت یکی قضیه عمروعاص را که موقع مردن، از شدت حسرت انگشت به دهان بود و با آن حال سقط شد، خیلی برای عبرت تکرار می‌کرد. دیگر اینکه به همه این کلید را می‌گفتند که در مسلّمات شرع، به یقینیات خودتان عمل کنید، در غیر یقینیات توقف کنید تا برایتان روشن شود. در بعضی از مواقع این را هم تکرار می‌کردند، ولی پیش همه نمی‌گفتند. ایشان حدیثی را اضافه می‌کردند: «مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَهُ عِلْمَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(?).

مکرر از مرحوم بهاءالدینی این حدیث را در جلسات مختلفی که ایشان موعظه می‌کردند، مکرر از ایشان می‌شنیدم که پیغمبر فرموده است: «خداوند تمام مَساوی(بدی‌ها) را در یک بیت جمع و قفل کرده است، کلیدش شراب است. هر که شراب می‌خورد، این بیت مَساوی را باز می‌کند و به همه مَساوی راه دارد» و می‌فرمودند، پیغمبر فرمود: «دروغ بدتر از شراب است». ایشان در مقام معالجه دردهای اجتماعی، خیلی روی این موضوع حساس بودند و بارها می‌گفتند که دروغ بدتر از شراب است.

به نظر می‌رسید حالتی که آقای بهاءالدینی داشت، حالت شهود بود، حضورش هم قوی بود. آدم وقتی خدمت آقای بهاءالدینی بود، واقعاً احساس حضور در محضر خدا را می‌کرد. گویا این خودِ آئینه خداست و خدا در وجودش جلوه دارد. در عین حال که با آدم حرف می‌زد، عالمش عالم عجیبی بود که جز تعبیر به حضور نمی‌شود چیزی گفت. دیگر اینکه نگاه‌هایش حاکی از این بود که ایشان یک چیزهایی را می‌بیند. بعضی از دوستان ما می‌گفتند که مکاشفات آقای بهاءالدینی آنقدر زیاد است که گاهی این رؤیت سَر را با رؤیت سِرّش اشتباه می‌کند! علی‌الدوام پسِ پرده را با آن چشم باطنش می‌دید، در عین حال که چشم ظاهرش هم باز بود.

ایشان منزل ما که بودند، آقای فاطمی‌نیا آمد. دیروقت بود. آقای بهاءالدینی فرمودند: «خیلی گشتی». ظاهرا آقای فاطمی‌نیا راه را گم کرده بودند و زیاد گشته بودند و گفت: «تا راه را پیدا کنیم خیلی گشتیم». ایشان گشتن آنها را داشتند می‌دیدند.

جریان شهید صیاد هم مشهور است. ما هم هر وقت رفتیم، گویا آقا آماده بودند و می‌دانستند که بناست ما بیاییم. یک بار هم نشد که آمدن برایشان غیرمنتظره باشد. گویا بنا بوده و خودشان خواستند که شما بیایید و با آمادگی می‌پذیرفتند.

* داستان شهید صیاد شیرازی که اشاره کردید چه بود؟

مرحوم صیاد از جبهه که می‌آمدند، به قم رسیده بودند، شب دیروقت بوده. ایشان به دوستش پیشنهاد کرده بود که برویم پیش آقای بهاءالدینی. رفیقش گفته بود که الان که وقتش نیست. گفته بود: «نه، دلم برای آقا تنگ شده». وقتی رفته بودند، در زده بودند، آقا خودش در را باز کرده بود و چایی هم آماده بود. مرحوم صیاد گفته بود: «آقا! ما فکر می‌کردیم دیروقت داریم می‌آییم. چه‌جور شد که چایتان آماده است؟» فرموده بود: «همانی که در دل شما انداخت که بیایید، همان هم به ما گفت که چای درست کنیم».

*شهید صیاد اهل معنا بود...

ـ به بزرگان و به اخلاقیون علاقمند بود، به توسلات علاقمند بود. صیاد کارش درست بود، خدا رحمتش کند.



*اشاره فرمودید که علی الظاهر نماز شب آقای بهاءالدینی ساده بود، آن ذکر و ورد هم به آن صورت و با آن دستورالعمل‌های خاص که در سیر و سلوک هست، ایشان نداشت. پس این مقام و ویژگی را از کجا به دست آورده بود؟

ـ اینکه عرض کردم ایشان بی‌نظیر بود، برداشتم با عقل قاصر خودم همین است، فکر می‌کنم این موهبتی است. اینها اول مجذوب می‌شوند، بعد راه می‌افتند. دیگران راه می‌افتند تا جذبه‌ها ببرند. اینها از اول مجذوب‌اند. آقای بهاءالدینی که فرمودند در بچگی بازی را از من گرفتند، پیدا بود که از همان وقت دستی با ایشان همراه شده است. اینکه «ناجاهم فی قلوبهم» امیرالمؤمنین در جملات نهج‌البلاغه دارند، سکوتشان حاکی از این است که از جای دیگر با آنها اشراق می‌شود، خودش سکوت کرده است که او بگوید.

* گاهی وقت‌ها برای ما که نمازمان ناقص است، خیلی حواسمان جمع باشد، تازه توجه به الفاظ پیدا می‌کنیم که داریم چه لفظی را با چه معنایی می‌گوییم. خیلی تلاش کنیم معنای آن لفظ را هم در ذهنمان مرور می‌کنیم. «اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ* صِرَاطَ الَّذِینَ...»، اما قرب و خدا را در آن لحظه با همه وجود یافتن و احساس کردن و حضور در محضر او را احساس کردن و سخن گفتن با او را درک نمی‌کنیم و گاهی اوقات الفاظ به نوعی حجاب می‌شوند و همین طور تقید به تجوید و آداب قرائت و تلاوت. البته اینها جای خودشان را دارند و آثار خودشان را. حتی در روایات داریم که شنیدن آیات قرآن یا خواندن و مطالعه‌ کردنش برای هر حرفی حسنه و درجه و محو سیئه دارد و بی‌اثر نیست و آثار زیادی دارد، ولی شاید مرحله عمیق‌تر قضیه، نکته‌ای باشد که فرمودید آقای بهاءالدینی بعد از نماز مدتها در سکوت می‌نشست و غرق در فکر و اندیشه و تمرکز روی خدا... «تَفَکُّر السَّاعَةِ اَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ سَبْعِین سِنَة».

ـ همان حالات حضرت ابی‌ذر: «کانَ أَکْثَرُ عِبادَةِ أَبی‌ذَر أَلتَّفَکُرَ و الْأِعتِبارَ»(?)

*تفکر در خدا... «اُذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا»(?) که همان ذکر قلبی است.

ـ بله...

*رابطه آقای بهاءالدینی با امام چگونه بود؟

ـ ایشان معتقد بود که امام ولایت تکوینی دارد. ایشان می‌گفتند اینکه امام با یک صحبت یا یک نوشته، خلقی را بیرون می‌کشد یا تعطیل می‌کند، این جور نیست که بر اساس یک امر اعتباری این کار را بکند. ایشان در خلق تصرف می‌کند و حتی افرادی که در خط نیستند، همراهی می‌کنند. معتقد بود که همان ولایت تکوینی است. آقای بهاءالدینی درباره امام فرمودند که این ولایت تکوینی است. یکی هم اینکه فرمودند: «امام که می‌آید و دستش را بالا می‌برد، نیت می‌کند و برای خدا دستش را بالا می‌برد. همه کارهایش برای خداست، دستش را هم که تکان می‌دهد، برای خداست».

* از آقای بهاءالدینی در ارتباط با مقام معظم رهبری مطالب مختلفی نقل شده است. شما در این خصوص چه می‌دانید؟

ـ حافظه‌ام خیلی قوی نیست. گاهی خدا می‌آورد در ذهنمان و یک چیزهایی به مناسبت‌ها می‌آید، ولی الان چیزی که یادم هست، ایشان همین اواخر عمرشان آمدند تهران و رفتند بیمارستان. من هم اینجا رفتم دیدنشان و هم بعد رفتم قم. ایشان فرمود: «می‌دانستم مشکل من پزشکی نیست. با طبیب حل نمی‌شود، ولی چون حضرت آقا خواستند بروم، به احترام ایشان رفتم».

* آقا از ایشان خواسته بودند که برای معالجه بروند؟

ـ بله. ایشان با پیشنهاد حضرت آقا رفته بود و می‌گفتند با اینکه می‌دانستم مؤثر واقع نمی‌شود، به احترام ایشان رفتم.

تا اینجا را خودم از آقای بهاءالدینی شنیدم. آقای شمشیری می‌گفت که آقای بهاءالدینی فرمودند: «من می‌دانستم کار این ‌جوری نیست و به احترام آقا آمدم بیمارستان شهید رجایی، ولی وقتی آمدم فهمیدم خیری در آن بوده و وجود مبارک امام زمان ـ ‌اروحنا فداه‌ـ برای عیادت اینجا تشریف آوردند». معلوم شد که حکمتش این بوده که حضرت قرار بوده قدمشان را اینجا بگذارند.

*به غیر از این مورد آیا ایشان باز هم به حضرت حجت تشرف داشتند؟

ـ بله، ما یک آقای سجادی در قم داریم که همشهری‌مان است. هم از مریدهای آقای بهجت بود و هم از مریدهای آقای بهاءالدینی. گاهی هم می‌آمد و آب و جارو می‌کرد و خیلی به آقا عشق داشت. گفت: «روزی آقای بهجت آمد عیادت آقای بهاءالدینی. آمد خم شد دست آقای بهاءالدینی را ببوسد، آقای بهاءالدینی دستشان را کشیدند، ولی آقای بهجت با ایشان معانقه کردند. دو زانو نشستند کنار تختشان. مدتی نشستند، همین‌جوری نگاه می‌کردند و هیچی نمی‌گفتند». می‌گفت شاید یک ساعتی آنجا بود.


*یعنی آقای بهجت، می خواستند دست آقای بهاءالدینی را ببوسند؟

ـ بله. آقای سجادی گفت: «من ایشان را بدرقه کردم. وقتی آقای بهجت از در خانه آقای بهاءالدینی آمد بیرون، برگشت نگاهی به درِ این خانه کرد و گفت: همسایه‌های ایشان ندانستند که با چه کسی همسایه‌اند، ولی بدانند یا ندانند، برکات حضور حضرت در این خانه به اینها هم می‌رسد».

بله، خیلی نعمت‌ها را از دست دادیم ما.

*درباره موضوعی که از ایشان در مورد قائم مقام رهبری نقل شده و اینکه چه کسی جانشینی امام خواهد بود، شما چیزی در ذهنتان هست؟

ـ خودم از ایشان نشنیدم، ولی یکی از دوستانمان آقای فرحناک برایم نقل کرد، صحبت قائم‌مقامی [آقای منتظری] که شد، ایشان گفت: «نه! من این‌جور نمی‌بینم. کسی که ما دلخوش به او هستیم، آسید علی آقا است». آن وقت اصلاً کسی خوابش را هم نمی‌دید، اصلاً آن فضا، فضایی بود که کسی نمی‌توانست مقابل قائم‌مقامی چیزی بگوید.

ایشان خیلی عاطفی نسبت به حضرت آقا بود. حتی گاهی که آقازاده‌های آقا می‌رفتند آنجا و بعد که ما می‌رفتیم، با خوشحالی می‌گفت که آقامصطفی یا آقازاده دیگرشان اینجا بود.

* ذکر نکاتی از رابطه آقای بهجت و آقا هم در اینجا خالی از لطف نیست!

ـ اجمالاً ارادت آقا به آقای بهجت، خیلی سابقه دارد. آقا از ابتدا نسبت به اهل باطن یک کشش خاصی داشته، لذا خیلی‌ها سر راهش قرار گرفتند. مثلاً حضور ایشان در جلسات مرحوم حاج شیخ عباس قوچانی. ملاقات‌های مکررشان قبل از انقلاب و در دوره نهضت با آقای بهجت سابقه داشته است. من خودم به خاطر اینکه علاقمند به آقا بودم و هستم و امیدوارم تا آخر هم خدا ثابت‌قدم نگهم ‌دارد، گاهی نسبت به بعضی از مقدسین تردید داشتم که اینها نسبت به انقلاب، نظام، رهبری و ولایت سلیقه خاص خودشان را داشته باشند لذا چیزی نمی‌گفتم و سؤالی نمی‌کردم، ولی یکی از رفقایمان -که ایشان هم مثل من گاهی برای آقای بهجت روضه می‌خواند و آقا هم تشویقش می‌کرد- گفت در جلسه‌ای که خدمت آقای بهجت بودیم، یکی دو نفر آمدند خدمت آقای بهجت، یک چیزی را سؤال کردند که به نظر می‌رسید سؤالشان طوری بود که گویا تعریضی به آقا دارند. آقای بهجت با ناراحتی زیاد و نگاه تند و با عصبانیت گفتند: «شما بهتر از ایشان سراغ دارید؟ من که بهتر از ایشان سراغ ندارم».

*معروف است که همان اوایل، ایشان وقتی در حضورشان راجع به جوان بودن و کم‌سن بودن آقا نسبت به بزرگان دیگر صحبت ‌کردند، ایشان قریب به این مضمون فرموده بودند: همان یکبار که گفتند علی(ع) جوان است برای هفت پشتمان کافی است!

ـ پیشنهاد مرجعیت آقای بهجت را هم آقا به ایشان داده بود. آقای بهجت در کاغذ کوچکی که معمولاً مصرف نمی‌شود، چهار شرط نوشته و داده بودند به آقا که: از من تبلیغ نشود. رساله‌ام باعث نشود از رساله دیگری جلوگیری شود. دو شرط دیگر خاطرم نیست.

*یعنی آقا از ایشان خواسته بودند که رساله چاپ شود؟

ـ بله.

* به عنوان حسن ختام بفرمایید جنابعالی در این سال‌ها از ابعاد معنوی آقا چه دریافت کرده‌اید؟ احساس می‌شود در ایشان زمینه‌هایی از قبل بوده است. از پیشینه، سابقه و روحیه عبودیتی که ایشان داشت، انس با قرآنی که داشت، انسی که با امام رضاو اهل بیت «ع» داشت، هم‌سن‌های ایشان نکات خیلی جالبی را تعریف می‌کنند. در دوران نهضت و مبارزه و انقلاب هم که روشن است. زمان ریاست جمهوری و زمان امام و عنایت‌های خاص امام هم به ایشان روشن است، اما می‌خواهم این را عرض کنم که بعد از اینکه علی‌رغم عدم تمایل ایشان برای تصدی رهبری، خداوند مقلّب القلوب، قلب‌ها را به سوی او متمایل کرد و مسئولیت رهبری بر دوش ایشان قرار گرفت، احساس می‌شود یک نورانیت دیگری، یک معنویت دیگری، یک پیوند عمیق‌تری با خداوند، اهل‌بیت، عبادت و قرآن در وجود ایشان ایجاد شد.

ـ الحمدلله همین‌طور است. بنده علاقه دارم که هر ماه خودم را به امام رضا«ع» عرضه کنم. مدتی است که توفیق دست داده است و می‌روم. گاهی هم که کار دارم، می‌روم حرم و برمی‌گردم فرودگاه. فقط در همین حد. یک بار رفتم، از آستانه پایینِ پا که می‌خواستم وارد صحن شوم، صورتم را گذاشتم روی سنگ آستانه و به امام رضا«ع» عرض کردم: «آقا! من مهمان شما هستم. می‌خواهم بدانم که آیا شما مرا به عنوان مهمان پذیرفته‌اید؟ می‌خواهم به حساب شما اینجا باشم. خودم نمی‌خواهم هزینه کنم. تقاضای دیگرم این است که یا حضرت مهدی«عج» را ببینم یا کسی را ببینم که او حضرت را دیده باشد».

این را عرض کردم و رفتم تو. رفتم مفاتیح را باز کردم، می‌خواستم زیارت جامعه بخوانم. هنوز شروع نکرده بودم. یک آقای سلیمی در مشهد بود که منبر می‌رفت و خیلی هم حدیث حفظ بود. مرحوم طباطبایی که تابستان‌ها به مشهد می‌آمدند، ما آن وقت‌ها که مشهد بودیم جلسات آقای طباطبایی، در روزهای پنج‌شنبه را می‌رفتیم. نوعاً هم ایشان احادیث نابی را آنجا مطرح می‌کرد و آقای طباطبایی توضیح می‌داد. با آقای سلیمی در حد سلام و علیکی که در جلسات آقای طباطبایی همدیگر را می‌دیدیم، ارتباط داشتیم. غیر از آن هم هیچ ارتباطی با هم نداشتیم. هنوز شروع نکرده بودم که ایشان آمد کنار من و گفت: «فلانی! ناهار بیایید خانه ما». من چون از حضرت خواسته بودم، فوری به ذهنم آمد شاید حضرت پذیرفته‌اند. استخاره کردم، ببینم اگر این اجابت حضرت است که ناهار را بمانیم و بعد از ناهار برگردیم. استخاره خوب آمد. فهمیدم که مطلب اول برآورده شد. به ایشان گفتم: «من منزل شما را بلد نیستم». گفت: «ظهر بیا مسجد ملاحیدر، نماز آقای مروارید، من می‌آیم و از آنجا با هم می‌رویم».

رفتم مسجد آقای مروارید، نماز ظهر را خوانده بودند. جوانی آمد و مقابل من نشست، خم شد دستم را بوسید و اشک ریخت. گفت: «من با منبرهای شما خیلی صفا کردم، ولی یک اتفاقی برایم افتاده، می‌خواهم این را برای شما بگویم». گفت: «مرحوم آقای مولوی قندهاری که از دنیا رفت، من مطمئن بودم که در تشییع جنازه ایشان حضرت حضور پیدا می‌کند، لذا به شوق و اشتیاق حضرت رفتم و سایه به سایه از اولین آناتی که مطلع شدم، کنار جنازه بودم، تا اینکه آمدیم توی صحن. به صحن که آمدیم، دائماً حواسم به اطرافم بود که ببینم شخصیت فوق‌العاده‌ای یا کسی را می‌بینم... به نزدیک‌های حرم که رسیدیم، یک حالت سرزنشی نسبت به خودم شروع کردم: مگرتو کی هستی؟ با چه رویی می‌خواهی حضرت را ببینی؟ اصلاً چه توقعی داری؟ شروع کردم به بدی‌های خودم بد و بیراه گفتن. ‌ما کجا؟ آقا کجا؟ در حال سرزنش خودم بودم که صدایی خیلی ملایم و آرام آمد: می‌خواهی آقا را ببینی؟ برگشتم جهت صدا را ببینم، دیدم ماشاءالله حضرت در این جمعیت از همه به قول معروف یک سر و گردن بلندتر بود... و توصیفاتی از حضرت کرد از جمله اینکه گفت «موهای مبارکشان از زیر عمامه تا بناگوششان بود، محاسن پرپشت. دقت کردم و در موهای سر و صورت حضرت یک موی سفید ندیدم». این جوان این را با یک حالت انقلابی به من گفت و رفت. من این جوان را نه قبلش یادم می‌آید دیده باشم، نه بعد از آن. خیلی هم آرزو دارم یک بار دیگر او را ببینم.

بعد آقای سلیمی آمد و ما را برد خانه‌اش و از جریاناتی که با مرحوم آقای علامه طباطبایی داشت، سخن گفت. خدا رحمتش کند، وفات کرد. آقای طباطبایی هم به ایشان یک اذکاری داده بود. معلوم شد که اهل بعضی حرف‌ها بود. آقای سلیمی گفت: «من سی سال همسایه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بودم و اُشْهِدُ بِالله، من آقای خامنه‌ای را از دوره‌های جوانی‌اش تا الان نسبت به نسوان معصوم می‌دانم».

در سفری هم ما به مکه می‌رفتیم. در هواپیما یکی از آقایان روحانیون کنار من نشسته بود، گفت: «در قم یک آقایی است که حالاتی برایش پیش می‌آید که در آن حالات، گذشته و آینده را می‌بیند. ایشان گفته است که در مدینه، کنار حجره حضرت صدیقه طاهره«س»، در محراب تهجد در آن قسمت آخر، نقطه‌ای است که اگر کسی آنجا بنشیند و حداقل صد بار لعن را بگوید، آثاری دارد». لعن هم این بود: «لَعَنَ الله غاصِبِیک وَ ظالِمِیک وَ ضارِبِیک وَ قاتِلِیک یَا فاطمة الزهـــراء (سلام الله علیها)». من این را که آنجا شنیدم، در باطن خودم گفتم در این سفر ما مهمان خانم فاطمه‌ایم و ایشان از اینجا سفره را پهن کرده‌اند. رفتیم مدینه و هر شب که می‌رفتم آنجا این ذکر را بگویم، با اینکه آنجا معمولاً شلوغ است و گاهی آدم می‌ایستد و ناامید می‌شود، ولی هر وقت که رفتیم گویا برایم جا نگه داشته‌اند. در همان نقطه نشستیم و این ذکر را گفتیم.

بعد رفتیم مکه. در مکه جمعی از دوستان بودند، یک آقایی هم آنجا بود. این دوستان که گاهی حرف‌های بی‌ربط می‌زدند، ایشان ‌گفت: «شما می‌دانید کجا هستید؟ شما که اهل علمید. چرا اینجا وقتتان را به این چیزها صرف می‌کنید؟» به من الهام شد آن کسی که گذشته و آینده را می‌بیند، باید این باشد.. رفتم جلو و گفتم: «شما این ذکر را توصیه کردید؟» پرسید: «شما گفتی؟» جواب دادم: «بله». گفت: «شما امسال دوباره به مدینه برمی‌گردی و مهمان خانم زهرایی». همانی که در ذهنم آمده بود که مهمان خانم زهرا«س» هستم، گفت این سفر برمی‌گردی به مدینه و مهمان خانم زهرایی!. خدا گواه است نه خودم برنامه داشتم برای برگشتن به مدینه، نه از بعثه چنین قراری بود. اتفاقاً آقای ری‌شهری بعد از موسم حج برگشت، بنا شد آقای جنتی بیاید به‌جای ایشان در مدینه، به من گفت: فلانی! من دارم می‌روم مدینه، شما هم بیا با هم برویم و من به اسهلِ وجه، منتظر هم بودم ببینم چگونه می‌روم که این‌جوری جور شد.

از ایشان پرسیدم: «آن نقطه که آدم بنشیند و آن ذکر را بگوید، چه خصوصیتی دارد؟» گفت: «حضرت زهرا«س» وقتی به هوش آمد و سراغ امیرالمؤمنین«ع» را گرفت، فضّه عرض کرد: علی را بردند. حضرت زهرا«س» آمد که با همان حالش امیرالمؤمنین«ع» را نجات بدهد. به آن نقطه که رسید از شدت درد، دیگر از حرکت بازماند و آنجا نشست. نفسی گرفت و بعد رفت. من با تعجب گفتم: «ما روضه‌خوانیم و برای حضرت زهرا«س» زیاد مطالعه کرده‌ایم. این را من در هیچ جا ندیده‌ام. شما این را از کجا نقل می‌کنید؟» آرام گفت: «خودم دیدم. خودم دیدم». دیگر در آن سفر با ایشان مأنوس بودیم.

ایشان گفتند که در مدرسه حجتیه که آقا هم در آنجا حجره داشتند، در همان ایام به آقا گفته بودند که شما در آینده رئیس این مملکتید! نکنه دیگر که ایشان گفت اینکه: «آقای خامنه‌ای گوهر پاکی است... به همین دلیل مکرر خدمت حضرت تشرف داشته است، ولی نشناخته». سال بعد ایشان گفت: «طوبی للخامنه‌ای! طوبی له. وجود مبارک امام زمان ـ‌ارواحنا فداه‌ـ در عرفات با اسم ایشان را دعا می‌کرد».

با توجه به قرائن صدقی که ایشان برای بازگشت ما به مدینه پیشگویی قطعی کرد و همین‌جور شد، من یقین دارم آنکه گفت حضرت زهرا«س» را خودم دیدم، گذشته را هم همین‌ جور می‌بیند و در مورد آقا هم یقیناً درست می‌گفت، هم دعای امام زمان«عج» را و هم تشرفات ایشان را خدمت حضرت.

*جملاتی که آقا در پایان آن خطبه نمازجمعه‌شان خطاب به حضرت حجت«عج» بیان کردند، یک سِرّ عجیبی دارد که هربار که انسان می‌شنود، آتش می‌زند آدم را.

ـ خدا به حق مادرش حضرت زهرا«س» مستدامش کند. انشاءالله پرچم را خودشان بدهند به دست آقا. [با حالت تضرع]



پی‌نوشت‌ها:

۱ـ «بحارالانوار» ج‌ ۶۸، ص‌ ۳۶۳؛ «الفصـول‌ المختارة‌« ج‌ ۱، ص‌ ۶۸؛ «إحیاء العلوم‌« ج‌ ۱، ص‌ ۶۳، از طبع‌ دارالکتب‌ العربیّة‌ ـ مصر.

۲ـ حدیثی از امام صادق(ع)؛ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۳۲۳.

۳ـ قرآن کریم، سوره احزاب، آیه ۴۱.

۴ـ قرآن کریم، سوره قصص، آیه ۸۵.

منبع:جهان نیوز

بانک فیلم

نرم افزارهای مذهبی موبایل

تصاویربرگزیده

سبک زندگی اسلامی (لطفا برای نمایش تصاویرباکیفیت برروی تصویرموردنظرکلیک کرده وتصویررا در رایانه تان ذخیره کنید)