نرم افزارهای برگزیده

احیاگر معروف

سرباز کوچک ولایت ،آمرمعروف وناهی منکر

سایت های ویژه کودک ونوجوان

جستجو

بایگانی

نويسندگان

پربحث ترين ها

آخرين نظرات

نرم افزارهای چندرسانه ای

پيوندها

سرداران دفاع مقدس

سایت های آنلاین چندرسانه ای

bayanbox.ir bayanbox.ir bayanbox.ir

تبلیغات سایت

۱

ماجرای برخورد رهبر انقلاب با یک دختر و پسر

حجاب احکام سبک زندگی اسلامی رهبری انقلاب

ماجرای برخورد رهبر انقلاب با یک دختر و پسر

ماجرای برخورد رهبر انقلاب با یک دختر و پسر

یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند. آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند...
یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت:
یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند. آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند و اینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که : شما زن و شوهر هستید؟
(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت و جواب داد : خیر ، من و این دختر دوست هستیم.
آقا ابتدا درباره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، و من هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد شما را بخوانم. آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند.
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند.
با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.

برگرفته از : نشریه ماه تمام ،شماره 3،ص17
منبع : bartarinha.ir

۰

یادداشت های یک دختر تنها

حجاب سبک زندگی اسلامی امربه معروف نهی ازمنکر

یادداشت های یک دختر تنها

داشتم خواب می دیدم که یک شاهزاده با شنلی روی دوش و تاجی بر سر و لبخندی بر لب، با اسب سفیدی از راه رسید و دست مرا گرفت، (البته ما عقد کرده بودیم؛ وگرنه من دستم را توی دست هر شاهزاده ای نمی گذارم!) دست مرا گرفت و خواست سوار اسب سفید بالدارش کند و...
شنبه
داشتم خواب می دیدم که یک شاهزاده با شنلی روی دوش و تاجی بر سر و لبخندی بر لب، با اسب سفیدی از راه رسید و دست مرا گرفت، (البته ما عقد کرده بودیم؛ وگرنه من دستم را توی دست هر شاهزاده ای نمی گذارم!) دست مرا گرفت و خواست سوار اسب سفید بالدارش کند و...
هنوز سوار نشده بودم که احساس کردم صدای سم اسبِ خیلی نزدیک تر از این حرف هاست. از خواب پریدم. اسبی داشت توی کوچه سمش را خِرت خِرت به آسفالت می کشید. تندی سرم را از پنجره بیرون بردم که یک وقت خدای نکرده شاهزاده نگران و نارحت نشود که چه همسر بی توجهی دارم و از زندگی دلسرد شود!
تا سرم را بیرون بردم، کریم آقا را دیدم که هی آن جاروی دسته بلندش را می کشید روی زمین و کوچه را تمیز می کرد. نه از اسب خبری بود، نه از شاهزاده.
گفتم: این دور و برها یک اسب ندیدی؟
رویم نشد بگویم یک شاهزاده، گفتم الان با خودش می گوید: چه ندید بدید! چه قدر لوس! نمی تواند ببیند که شوهرش یک لحظه از جلوی چشمش دور شده.
نیشش تا بناگوش باز شد و گفت: من که ندیدم، ولی قربان دستت! لطفا یک لیوان آب به من بده.
من را می گویی، کارد می زدی، خونم در نمی آمد. از همان بالا گفتم: شکر خدا، توی خانه پدرم آن قدر بهم گفته «قربان دستت!» که گوشم پر است! فکر کردی من از آن دخترها هستم که تا پسری بهش گفت «قربان دستت، فدای چشمت» ولو شوم کف خیابان؟ نخیر آقا! آدرس را اشتباه آمده ای!
واقعا که چه آدم هایی پیدا می شوند. توی روز روشن، راست راست توی چشم های آدم نگاه می کنند و بهش پیشنهاد دوستی می دهند. نمی دانند که من فقط طرفدار زندگی پایدارم!

یکشنبه
امروز مامان بهم گفت: شهناز خانم دارد می رود کیش. بیا برویم بهش بگوییم که اگر می تواند، چند قلم جنس هم برای ما بیاورد.
نشسته بودیم و داشتیم با مامان شربت می خوردیم و پسر شهناز خانم ( یاشار) داشت تلویزیون تماشا می کرد که شهناز خانم با کلی خنده و سر و شانه تکان دادن، به مادرم گفت: مریم خانم! خودتان که بهتر می دانید، پدر یاشار جان صبح می رود، شب می آید. من هم که نیستم. بالاخره همسایه برای همین روزها به درد می خورد. زحمت این چند تا پله را بکشید و حواس تان به یاشار باشد.
با این یاشار جان، یاشار جان گفتن ها، من که فکر نمی کنم این پسر حالا حالاها بزرگ بشود؛ انگار نه انگار که دانشجوست. چه قدر شهناز خانم خنده های الکی و زورکی کرد تا این چند جمله را بگوید. ولی من که فهمیدم منظورش با من بود! واقعا که چه مادرهایی پیدا می شوند! خودشان راه می افتدند دنبال دوست دختر برای پسرشان که مثلا اعتماد به نفسش را بالا ببرند.
همین ها هستند که باعث بدبختی بچه هایشان می شوند. فکر کرده من از آن دخترها هستم که تا یک در باغ سبز بهشان نشان دادند، خودشان را گم کنند. ولی باید بهش می گفتم که من فقط طرفدار زندگی پایدارم.

دوشنبه
امروز رفتم آموزشگاه. کلی تیرآهن و میل گرد ریخته بودند گوشه ی حیاط و داشتند جوشکاری می کردند. کارگرها همین طور هوار هوار با هم حرف می زدند، بس که صدا به صدا نمی رسید. یک بار هم پایم گیر کرد و نزدیک بود با مخ بروم توی آهن ها.
هنوز کسی نیامده بود. این کلاس نمایشنامه نویسی هم از آن کلاس هاست. همیشه با نیم ساعت تاخیر شروع می شود. نشسته بودم توی کلاس که این پسره، مجد آمد تو. عینکش را روی چشم جابه جا کرد و در را پشت سرش بست. مثل ترقه از جا پریدم که چرا در را می بندی؟
تندی در را باز کرد و بعد زل زد توی چشم هایم.
-ببخشید! گفتم شاید صدای جوشکاری اذیت تان کند.
واقعا که چه آدم هایی پیدا می شوند! از هر چیزی برای سرپوش گذاشتن روی افکار و امیال شیطانی شان استفاده می کنند! فکر کرده چون من هر هفته اولین نفر هستم که می آیم، همین طور چشمم به در است که او کی از راه می رسد و مرا از تنهایی در می آورد. مرا نمی شناسد. باید بهش می گفتم که من فقط طرفدار زندگی پایدارم.

سه شنبه
تا در را باز کردم که بروم بیرون، پدر یاشار را دیدم که پشت در ایستاده است. مرا که دید، لبخندی زد و سلام کرد. این پا و آن پا کرد و گفت: چیزه... حاج آقا منزل تشریف دارند؟
واقعا که چه آدم هایی پیدا می شوند! مرد گُنده از موی سفید و سن و سالش خجالت نمی کشد. جای پدرم است، پیش خودش نمی گوید این دخترِ سن پسرم را دارد. من که می دانم پدر بهانه است. می خواهد ببیند که می تواند با خیال راحت سر صحبت را باز کند یا نه! اصلا این ها خانوادگی مشکل دارند. بله دیگر! زنی که تنها راه بیفتد، برود سیاحت کیش و شوهر و پسرش را بسپرد به همسایه، بهتر از این که نمی شود. باید حتما به این خانواده ی شهناز خانم بگویم که من فقط طرفدار زندگی پایدارم.

چهارشنبه
مادر گفت: خاله زنگ زده و گفته اگر امروز بیایی و لباست را پرو کنی، تا جمعه آماده است.
سر خیابان ایستاده بودم. برای یک تاکسی دست تکان دادم که نگه دارد. تا خواستم سوار شوم گفت: تنهایید؟
سر تکان دادم که یعنی بله. گفت: فکر کردم آن خانم هم با شماست.
در ماشین را بستم و سوار نشدم. گفت: اِ! خانم چی شد؟
هیچ محلش نگذاشتم. حقش بود، آدم... انگار خودش خواهر و مادر ندارد. چه قدر هم بی ادب بود. برگشت گفت: مردم آزار!
اصلا نباید با همچین آدم هایی دهان به دهان شد. واقعا که چه آدم هایی پیدا می شوند. همه دنبال دختر تنها هستند. دیگر به تاکسی ها هم نمی شود اعتماد کرد. حیف که محلش نگذاشتم و رفت؛ وگرنه بهش می گفتم که من فقط طرفدار زندگی پایدارم.

پنج شنبه
امروز فهمیدم این که می گویند بحران های اجتماعی در حال افزایش است و بنیان خانواده در آستانه ی فروپاشی است، خیلی هم حرف بی ربطی نیست.
امروز داشتم توی بالکن لباس ها را پهن می کردم که دیدم زهره سوار یک 206 آلبالویی شد که پسر جوانی راننده اش بود. زهره که برادر ندارد از این بشر هم که بعید است خواستگار و نامزدی داشته باشد، پدرش هم یک پراید قراضه ی نقره ای دارد. تازه جوان هم نیست؛ پس معلوم می شود...
واقعا که چه آدم هایی پیدا می شوند. از پدر و مادر و در و همسایه خجالت نمی کشند. باید به زهره بگویم، او هم باید مثل من، فقط طرفدار زندگی پایدار باشد.

برگرفته از : ماهنامه دیدار آشنا ؛ مرداد ماه 1389، شماره 118
منبع : hawzah.net

۰

نتیجه کنترل غضب

قرآن وحدیث سبک زندگی اسلامی امربه معروف نهی ازمنکر

نتیجه کنترل غضب


مردی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد : ای رسول خدا ، نصیحتی به من بیاموز . پیامبر فرمود : « اذهب و لا تغضب » (برو و غضب مکن) . آن مرد گفت : همین نصیحت مرا کافی است .....
مردی به حضور پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد و عرض کرد : ای رسول خدا ، نصیحتی به من بیاموز .
پیامبر فرمود : « اذهب و لا تغضب » (برو و غضب مکن) .
آن مرد گفت : همین نصیحت مرا کافی است .
او نزد قبیلة خود رفت ، دید مقدمة جنگی خونین در میان دو گروه قومش پدید آمده و افراد هر دو گروه اسلحه به دست گرفته و صف کشیده و آمادة جنگ هستند . آن مرد نیز تحریک شد و به نفع خویشان خود اسلحه برداشت و به صف یکی از آن دو گروه پیوست. در این هنگام ناگاه سخن پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به یادش آمد که فرموده بود : « غضب نکن » .
همان دم اسلحه اش را به کناری انداخت ، سپس آرام آرام به طرف گروه مقابل که برای جنگ با خویشان او آماده شده بودند ، رفت و به آنها گفت : هر زخم و قتلی که از ناحیة ما به شما رسیده و نشان ندارد ( ضارب و قاتل مشخص نیست )، خونبهای آن را من به عهده می گیرم و می پردازم و هر زخم یا قتلی که نشان دارد ( ضارب یا قاتلش معلوم است )، خونبهای آن را از ضارب و قاتل بگیرید.
همین پیشنهاد نرم و صلح آمیز او باعث شد که طرفهای مقابل آرام شدند و در پاسخ گفتند ما به پرداخت جریمه سزاوارتریم . و در نتیجه بین دو گروه به وجود آمد و خشم و غضب بکلی برطرف گردید (1).

قال رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم):
الا ادلّکم علی خیر اخلاق الدّنیا و الاخره ؟ تصل من قطعک و تعطی من حرمک و تعفو عمّن ظلمک(2) .
رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود :
آیا شما را از بهترین اخلاق دنیا و آخرت آگاه نسازم ؟ پیوند با کسی که با تو قطع رابطه نموده ، احسان به کسی که تو را محروم ساخته و گذشت از کسی که به تو ظلم کرده است .

پی نوشت ها :
1- داستانهای اصول کافی، ص 255
2- اخلاق عملی، آیه الله مهدوی کنی، ص 595

۰

امر به معروف و کار فرهنگی با پیامک!

امربه معروف نهی ازمنکر

امر به معروف و کار فرهنگی با پیامک!

نویسنده : مختار حسنی سوخته‌سرایی*
پلان اول:
نزدیکی‌های نماز مغرب بود، حول و حوش یک ساعت مانده. سوار اتوبوس شده بودیم و منتظر تا به حرکت در آید. یک ربع بعد ماشین حرکت کرد. هنوز چند دقیقه‌ای از حرکت نگذشته بود که راننده برای رفاه حال مسافران، سیستم صوتی خودرو را روشن کرد!
خواننده‌های آنطرف آبی، اعم از ترکی و فارسی شروع به خواندن کرده بودند که سر و کله خواننده‌های زن نیز به وسط آمد. از همان ابتدا خواستم تذکر بدهم که یا خاموش کند یا موسیقی مجاز بگذارد. هرچه فکر کردم روش درستی به ذهنم نرسید. از واکنش راننده و برخی مسافران موافق او نیز نگران بودم، به ویژه اینکه همسرم نیز همراهم بود.
با نزدیک‌شدن به اوقات نماز نیز بر حساسیتم اضافه شد و خدا خدا می‌کردم تا راه حلی جلوی پایم بگذارد. در همین فکر و خیال بودم که شماره تماس روی شیشه، نظرم را جلب کرد و کنارش نوشته بود «دربست». به ذهنم رسید که این شماره راننده است، پس بهتر است پیامکی برایش ارسال کنم. متنی به این مضمون ارسال کردم: «سلام آقای راننده، خداقوت، خسته نباشی، در لحظات روحانی نماز مغرب هستیم، بهتر نیست ضبط را خاموش نمایید؟»
چند ثانیه‌ای طول نکشید که صدای تلفن همراه آقای راننده بلند شد، آن را برداشت و پیام را خواند و بدون هیچ عکس‌العملی، ضبط را خاموش کرد و دیگر تا پایان مسیر، روشن نکرد.

پلان دوم:
چند روز پیش در صف نانوایی منتظر بودم که تصویر چند جعبه در ویترین مغازه اسباب‌بازی‌فروشی، نظرم را جلب کرد. جعبه‌های استخر بادی بچه‌ها بود که از خارج وارد شده و روی آن، عکس استخر به همراه بچه‌ها و مادرشان به صورت نیمه‌عریان درج شده بود.
متوجه شدم تقریباً تمام افرادی که ایستاده‌اند، به این تصویرها نگاه می‌کنند. ناراحت شدم، خواستم به فروشنده بگویم، اما از واکنش احتمالاً منفی او واهمه داشتم.
ناگهان یاد تجربه قبلی افتادم و به تابلوی مغازه نگاه کردم. خوشبختانه شماره موبایلش را هم نوشته بود. بلافاصله گوشی را از جیبم در آوردم و یک پیامک فرستادم: «سلام، خداقوت؛ فکر نمی‌کنی اگر به جای گذاشتن جعبه‌های استخر بادی با این عکس‌ها، روی یه کاغذ می‌نوشتی استخر بادی موجود است، خدا راضی‌تر بود؟»
فردا که دوباره به صف نانوایی رفتم، دیدم که جعبه‌ها نیست و از این بابت، خدا را شکر کردم.

نتیجه:
در زمانه‌ای که فسادها و بی‌حرمتی‌ها در حال علنی‌شدن هستند و امر به معروف و نهی از منکر نیز به عنوان یک واجب در حال فراموشی است و اکثریت ما به خاطر برخی ملاحظات، امکان بیان و تذکر نداریم، به نظر می‌رسد روش‌های غیرمستقیم مانند ارسال پیامک و حتی ایمیل می‌تواند در برخی امورات راهگشا باشد.

نظر شما کاربران عزیز در مورد این شیوه‌ امر به معروف و نهی از منکر چیست؟

بانک فیلم

نرم افزارهای مذهبی موبایل

تصاویربرگزیده

سبک زندگی اسلامی (لطفا برای نمایش تصاویرباکیفیت برروی تصویرموردنظرکلیک کرده وتصویررا در رایانه تان ذخیره کنید)